X
تبلیغات
گروه ادبیات عرب مقطع متوسطه( کنگاور)

800x600

خلاصه ای از قواعد اعلال

1-حرف علّه متحرک ما قبل مفتوح تبدیل به «الف» می شود.

 قالقَوَل 

باعَبَیَعَ

 

2- هرگاه دو حرف ساکن کنار هم بیایند یکی از آنها حرف علّه باشد. حرف علّه حذف می شود (التقاء ساکنین)

 قُلنَقُولنَ

 لملَم یَقُول  یَقُل

 

3-قاعده تجانس:

هرگاه حرف علّه متحرک، و ما قبل ساکن باشد، حرکتحرف علّه به ما قبل داده می شود و خود حرف علّه متجانس می شود، (یعنی به تناسب ضمه  الف) یاء فتحهواو، کسره 

 یٌقِیلُ ( باب افعال)یُقوِلُ 

یَقوُلُ  یُقَوْلُ ( مجهول)

 مقیم ( اسم فاعل باب افعال)مُقوِم

 مٌقام (مٌقوَم  اسم مفعول باب افعال

 

ضمه و کسره بر حرف علّه تقیل است

- 4ضمه و کسره بر حرف علّه تقیل است بنابراین حذف می شود، در صورت حذف اگر التقاء ساکنین پیش بیاید حرف علّه حذف می گردد.

 یَدعُویَدعُوُ

رَمَوارَمَیوارَمَیُوا

تَدعُوینَتَدعُوِینَ تَدعِینَ (مخاطبة)

 تَرمِینَتَرمِیْینَتَرمِیِینَ

 

5- فعل ناقص هرگاه مجزوم شود، حرف علّه حذف می شود.

 لَم یَدعُیَدعُوُ

اُدعُو  اُدعُ

 

6-حرف علّه بعد از «الف» زاید تبدیل به همزه می شود.

 قائمقاوِم

 إعطاءاِعطای

 إرضاءإرضای

 

7-فعل مثال واوی هرگاه به باب افعال رود در مصدر باب افعال «واو» به «یاء» بدل می شود.

یُوجِدُأوجَد 

اِوجاد ایجاد

 

8- اَجوف هرگاه به باب إفعال یا استفعال رود در مصدر حرف علّه حذف و « تاء » در آخر افزوده می شود.

 اَجاباَجوبَ

 یجیبیُجوِبُ

اجواب  اجابة

یَستَقیمُاستقام 

 استقامةاستقوام

 

7- فعل مثال واوی هرگاه به باب افعال رود در مصدر باب افعال «واو» به «یاء» بدل می شود.

یُوجِدُأوجَد 

 ایجاداِوجاد

 

8- اَجوف هرگاه به باب إفعال یا استفعال رود در مصدر حرف علّه حذف و « تاء » در آخر افزوده می شود.

 اَجاباَجوبَ

 یجیبیُجوِبُ

 اجابةاجواب 

یَستَقیمُاستقام 

 استقامةاستقوام

 

9-چنانچه فعل لفیف مفروق باشد( وَقَی) هم از قواعد مثال و هم از قواعد ناقص تبعیت می کند ولی اگر لفیف مقرون (طَوَی) باشد فقط از قواعد ناقص تبعیت می کند.

به افعال زیر و تغییرات آن در اسم فاعل و مفعول دقت کنید.

 

 

 

« اعلال همزه»                                                                                 

1- تَلیین ( نرم و هموار ساختن) همزه:

هرگاه همزه ساکن بعد از همزه متحرّک بیاید برای سهولت تلفظ اعلال می شود. یعنی بعد از همزه مفتوح به الف و پس از همزه مضوم به واو و بعد از همزه مکسور به «یاء» قلب می شود.

 آمَنَأأْمَنَأَمن

 أُوْمِنُاُاْمِنُ

 ایمانإءْمان

 

2-در صورتی که همزه نخستین ازدو همزه، همزه وصل باشد، و اگر حرفی یا قلمه یی بر سر آن در آید، همزه وصل حذف شده و حرف مدّ (همزه دوم) به حالت نخستین خود باز می گردد.

 اِیذَنَ وَاذَنْاِءذَناَذَن

 

3-درصورتی که همزه ساکن پس ازحرف جزهمزه قرار گیرد. به دو صورت می توان به کار برد.

الف- به حرف مدّ قلب گردد( بعدازفتحه الف، کسره یاء، ضمه واو)

« رَاس، شوم، بیر»

ب) همزه به حالت اصلی خود باقی می ماند:

«رأس، شُؤم، بِئْر»

 

4-چنانچه همزه متحرک و مفتوح باشد پس از همزه مفتوح یا مضوم دیگر به «واو» قلب می شود.

جمع اَوَ ادمآدم تصغیر أُوَیدِم

 

5-همزه اصلی در دو فعل امر از «أخَذَ و أکَلَ» به سبب کثرت استعمال، وجوباً حذف می شود.

خُذ، قٌل به جای أُوخُدْ و أُوکُل

ولی در دو فعل « أمر وسَأَلَ» جوازاً حذف می شود.

مُرْ، سَلْ ( أُومُر وإسأل همه صحیح است)

 

6-همزه اصلی را از مضارع و امر فعل رَأَی و أرَی ( باب افعال) همه مشتقات آن حذف کرده اند.

 یَرَیرَأَی 

مر: (رَ، رَیَا، رَوْا ، رَی، رَیَا، رَیْنَ ....)

أَرَی، یُرِی، یُرِیانِ .... و امر : (أَرِ، أرِ یا، أَرُو .....)

7-7- چنانچه در کلمه یی، شرطهای ادغام و اعلال هر دو موجود باشد، نخست ادغام و پس از آن اعلال انجام می گیرد.

 أئمَّه (= أیمَّة) أَءِمَّةأأمِمَة 

ارسال شده توسط مریم درویشی
نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 17:2 | لینک  | 

کتابت همزه:

1- همزه درآغاز کلمه همواره به صورت الف نوشته می شود:

أسئِلة، أَطعِمَة، إکرام

 

 تذکر:

هرگاه « لام» بر سر «اَل» در آید همزه آن می افتد.

 لِلّرجلالرّجل 

 لِلشّمسالشمس

 

2-همزه ساکن در میان کلمه متناسب با حرکت پیش از آن نوشته می شود.

 الف)ی، فتحهواو، کسره (ضمه

لُؤْم ، شُؤم ، بِئر، ذِئب. فَأس، رَأس.

 

نکته:

در صورتی که همزه یی پس از همزه وصل، به حرف دیگر قلب شده باشد و سپس بخواهند آن را در میان کلام، به اصل خود باز گردانند به صورت حرفی نوشته خواهد شد، که به آن حرف تغییر شکل داده بوده است.

 امر)اَذَن  اِیذَن )

یا رَجُلُ ائذَن

 (امر) اِیتِاَتَی 

قُلْتُ آئْتِ

 

3-همزه متحرک در وسط کلمه، در صورتی که حرف پیش از آن متحرک یا ساکن باشد، به صورت حرفی متناسب با حرکت خود، نوشته می شود.

«سَألََ، سَئِمَ، لَؤُمَ، مَسألَة، مَسْؤُول»

 

نکته:

چنانچه همزه مفتوح، پس از حرکت ضمّه یا کسره باشد، یا پس از آن، حرف الف آمده باشد. با حرفی متناسب با حرکت پیش از خود نوشته می شود.

مُؤَن، فِئَة، مَآب

(مائِة و مئة یعنی «صد» با هر دو املا نوشته می شود)

 

4-چنانچه همزمان میان الف و یا ضمیرقرار گیرد به دو صورت (ء) و (ئـ) می توان نوشت که صورت دوم صحیح تر است.

 

ابتداء ی و ابتدائی

بقاء ی و بقائیّ

 

نکته:

اگر همزه میان الف و ضمیری جز «یاء» قرار گیرد، در صورتی که حرکت آن (همزه) کسره یا ضمه باشد، با حرفی هماهنگ با حرکت خود، نوشته می شود.

اما اگر حرکت آن، فتحه باشد، به صورت خود همزه و بدون تغییر نوشته خواهد شد.

صفاؤُهُ، بِصََفائهِ، بَقاؤُهُ، صفاءَهُ، بقاءَهُ

 

5-همزه در آخر کلمه:

چنانچه همزه در آخر کلمه و حرف پیش از آن ساکن باشد، به صورت علامت قطع یعنی به شکل خود همزه و بدون تغییر نوشته می شود.

جُزء، ضُوء، شَیْء، بُطء (کندی)

ولی اگر پیش از آن، متحرک باشد، با حرف هماهنگ با حرکت پیش از خود، نوشته می شود.

جَرُؤَ، دَفِیءَ(گرم شد)، صَدِیءَ (فلز) [زنگ زد] اَقرَأَ، أَنْشَأ

 

 

 

همزه در آخر کلمه با «تاء» تأنیث:

اگردراین حالت حرف پیش ازآن، حرفی صحیح و ساکن باشد.

همزه به صورت الف نوشته می شود.

نَشأَة، جُرأًة، مَرأة

ولی چنانچه حرف پیش از آن متحرک باشد با حرفی هماهنگ یا حرکت پیش از خود نوشته می شود.

فِئَة، لُؤلُؤة

اگردراین حالت حرف پیش ازآن، حرفی صحیح و ساکن باشد. همزه به صورت الف نوشته می شود.

نَشأَة، جُرأًة، مَرأة

ولی چنانچه حرف پیش از آن متحرک باشد با حرفی هماهنگ یا حرکت پیش از خود نوشته می شود.

فِئَة، لُؤلُؤة

اما اگر حرف پیش از آن، یکی از حروف عله (و- ا- ی) باشد پس از «یا» به صورت «یاء» و پس از «الف» و «واو» به صورت همزه نوشته می شود.

هَیئَة، خَطیِئَة، قِراءَة، دَنَاءَة، مُرُوءَة

 

چند نکته: هرگاه در آغاز کلمه مهموز، دو همزه کنار هم بیایند و دومی ساکن باشد، همزه ساکن به حرفی هماهنگ با حرکت حرف پیش از آن، قلب می گردد.

 آنَسْتُأَأنَسْتُ 

أءنسُ  أُونِس

 إیذَنإءذَن

 إیمَنإءمَنْ

برای حرکت فاء الفعل اجوف ثلاثی مجرد ماضی که به سبب پیوستن به ضمیر، عین الفعل آن حذف شده است، به عین الفعل مضارع آن نگاه می کنیم، اگر ضمه باشد، حرکت فاء الفعل مضموم وگرنه همواره مکسور خواهد بود.

 قُمنَیَقُوُمُ (یَقُومُ)قام

یَخوَفُ (یَخَافُ)خاف خِفْنَ

 بِعْنَیَبْیِعُ (یَبِیعُ)باعَ 

هرگاه فعل ناقص به واو جمع مذکر و یا به «یاء» مفرد مونث مخاطب بپیوندد، لام الفعل آن حذف می گردد. در این صورت چنانچه عین الفعل آن مفتوح باشد، مفتوح خواهد ماند در صورتی که مضموم یا مکسور باشد، با «واو» مضموم و باید «یاء» مکسور خواهد شد.

رَمَوا یَخشَیرَمَی  نََخشَیْنَ

 یَدعُونَ- تَدعِینَیَدْعوُ

 یَرْمُونَ- تَرْمِینَیَرْمِی

رَمَتْ و رَمَتا» در اصل «رَمَیَتْ و رَمَیَتا» بوده است و «یاء» به سبب حرکت خود و فتحه ماقبل، قلب به «الف» گشته و سپس به التقاءساکنین، حذف شده است. حرکت «تاء» در «رَمَتَا» دارای اعتباری نیست، زیرا که آن عارضی است و تاء تأنیث فعل ماضی، در اصل ساکن است.

در ساختار مجهول اجوف سه حرفی و پنج حرفی، حرکت کسره عین الفعل، به حرف پیش از آن داده می شود و به دنبال آن، «واو» قلب به «یاء» می گردد. در صورتی که فعل دارای همزه وصل باشد، حرکت همزه مکسور می گردد.

قال  قیلقُوِل

 بِیعَبُیِعَباع

 إِختیِرَأُخْتُیِرَإختارَ

إعتادَ   إعتِیِدَأُعتُیِدَ

در اجوف ثلاثی، با پیوستن ضمیر به فعل (از صیغه ششم به بعد) عین الفعل حذف می شود. حرکت فاء الفعل ماضی به حرکت عین الفعل مضارع آن بستگی دارد. یعنی اگر مضموم باشد ضمه وگرنه کسره خواهد بود، در ساخت مجهول برای رفع اشتباه، حرکت فاء الفعل به جای ضمه کسره و به جای کسره ضمه خواهد بود. 

معلوم: قُمْتَ - بِعْتَ - صُنْتُ

مجهول: قِمْتَ - بُعْتَ- صِنْتُ

 

در اجوف ثلاثی، با پیوستن ضمیر به فعل (از صیغه ششم به بعد) عین الفعل حذف می شود. حرکت فاء الفعل ماضی به حرکت عین الفعل مضارع آن بستگی دارد. یعنی اگر مضموم باشد ضمه وگرنه کسره خواهد بود، در ساخت مجهول برای رفع اشتباه، حرکت فاء الفعل به جای ضمه کسره و به جای کسره ضمه خواهد بود.

 

معلوم: قُمْتَ - بِعْتَ - صُنْتُ مجهول : قِمْتَ - بُعْتَ- صِنْتُ

 

 

نون تاکید:

ثقلیه: نَّ= هَلْ یَنْصُرَنَّ

خفیفه: نْ= هَلْ یَنصُرَنْ

 

نون تاکید ثقیله و خفیفه به دنبال افعال مضارع و امر می آید.

معنی تاکید در نون ثقیله بیشتر از خفیه است.

نون تاکید هیچگاه به ماضی نمی پیوندد.

این دو حرف در صورتی به فعل مضارع می پیوندد که فعل تنها به معنی آینده و نیز دارای معنی «طلب» باشد. یعنی در یکی از معانی: امر، نهی، استفهام، تمنّی عَرْض قَسَمَ که فعل مضارع را به آینده اختصاص می دهند به کار رفته باشد.

«لِیَکتُبَنَّ، لِیَکْتُبَنْ، لاتَکْتُبَنَّ، هل تَکْتُبَنْ، هَلّایَجُودَنَّ، ألاتَقْرَ أَنَّ، لَیْتَکَ تَنْجَحَنَّ، وَاللهِ لَأقُولَنَّ»

نون تاکید همراه فعلی که دارای زمان آینده محض باشد به کار نمی رود. نمی توان گفت: سَیَقُولَنَّ یا سَوفَ یَقُولَنَّ

نون تاکید ثقیله به همه صیغه های چهارده گانه مضارع و شش ساخت امر حاضر می پیوندد ولی خفیفه در ساختهای مثنی و جمع مؤنث راه ندارد.

در صورتی که فعل مضارع، دارای ضمیر مثنی، جمع مذکر و مفرد مونث مخاطب باشد، هنگام آمدن نون تاکید همچنان معرب خواهد ماند.

اَلایجلِسانِّ، الاتَجلِسانِّ، الایَجلِسُنَّ، الا تَجلِسُنَّ، اَلاتجلسِنَّ

ولی صیغه های دیگر مضارع، همراه نون تاکید، مبنی هستند

ارسال شده توسط مریم درویشی

نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 17:2 | لینک  | 

سوالات مسابقه کتابخوانی دبیران زبان عربی شهرستان کنگاور

 

 

 

ردیف

 

سوالات مسابقه کتابخوانی دبیران زبان و ادبیات عربی شهرستان کنگاور سال   89 – 88

نام و نام خانوادگی :                                                             تعداد: 25 سوال    زمان :20دقیقه هر سوال یک نمره

 

 

1

ما هو الصحیح عن «کلا» فی (کلا المجلسین إلی خیرٍ )

1)مرفوع بالضمة المقدرة    2) مرفوع محلاً     3)منصوب بالآلف    4)مرفوع بالألف  

 

2

ما هو الخطأ فی باب الحال ؟

1) جاءنی تلمیذ راکباً      2) جاءنی راکباً تلمیذ   3) جاءنی التلمیذ راکباً     4)جاءنی التلمیذ و هو راکب 

 

3

ما هو الخطأ فی الأمر من « خَفّ ـ یخِفّ »

1) خفُّ              2)خفِّ              3) خفَّ                  4) اخفف

 

4

 

ما هو الصحیح  عن نوع التنوین فی الایة « و أنتم حینئذٍ تنظرون »

1) ترنم             2) تمکین             3) عوض                4)مقابلة

 

5

ما هو الخطأ فی اسم التفضیل ؟

1)الزیدان أفضل القوم  2)الزیدون أفضلو القوم   3) الزیدان الأفضل   4) النساء الفضلیات قمن

 

6

ما هو الصحیح عن إعراب « کیف » فی الجملتین ؟ کیف حالک و کیف جئت إلی المدرسة

1)حال ـ حال         2) خبر مقدم ـ حال      3) مبتدأ  ـ مبتدأ        4) مبتدأ ـ مفعول مطلق 

 

7

کلمه « جنباً » در جمله (سرتُ معه جنباً إلی جنب ) چیست؟

1) حال مؤکده        2) حال مؤکده مفرده            3) تمییز               4) حال مؤول به مشتق

 

8

فعل امر « ارتماء » کدام است ؟

1) ارتم                          2) اِرتمَ                         3) اِرمِت                 4) اِرتمِ

 

9

«ما» در جمله « إنّ ما فعلت جمیل » چیست؟

1) موصوله                    3) ما مصدریه                  3) ما کافه                   4) ما زائده 

 

10

ما هو « قصیر » فی ( یا قصیراً عمره )

1) المفعول به                    2) المنادی المشبه بالمضاف         3) المنادی العامل        4) المنادی المضاف 

 

11

ما هو الصحیح من الترکیب التالی ؟

1) امرأة معطیرة                     2) امرأة عطارة                    3) امرأة  معطیر              4) امرأة معطارة

 

12

ما هی صیغه المتکلم وحده من فعل « اناخ» ؟

1) أنخ                      2) أنخت                         3) انیخ                            4) أنخن

 

13

ای نوع من الاعلال جری فی کلمه « لم یُنر » ؟

1) الإعلال بالقلب                  2) الإعلال بالتسکین           3) الإعلال بالنقل            4) الإعلال بالحذف

 

14

عیّن الخطأ ؟

1) إنَّ محمداً ابنُ سعیدٍ         2) شاهدتُ محمداً ابنَ جوادٍ    3) ظننتُ محمداً ابنَ عمّک    4) کان محمدٌ ابنَ جوادٍ                             

 

15

عیّن الخطأ فی التمییز ؟

1) فاض النّهر من ماءٍ         2) عندک مل­ء الارض من ذهبٍ    3) کفی بالعلم من مرشدٍ    4) لله درّه من فارسٍ

 

16

ما هی کلمه « نُل » ؟

1) الفعل الماضی              2) فعل الامر للمخاطب         3) اسم الفعل                   4) اسم المصدر

 

17

ما هو الخطأ ؟

1) رأیتُ ثلاث عشر رجلاً       2) رأیتُ ثلاثة عشر رجلاً          3) رأیتُ عشرین رجلاً          4) رأیتُ ثلاث عشرة امرأة

 

18

ما هی « الواو »  فی ( کیف حالک و الحوادث )

1) المعیة                2) الاستینافیة                       3) العاطفة                       4) الفصل  

 

19

ما هی اللام فی (ما کنت فرحاً لأزورک )

1) اللام الزائدة                       2) لام الجحود                      3) لام الأستئناف                        4) اللام الجارة 

 

20

عیّن الصحیح فی « باعنی زمیلی السیّارة » مبنیاً للمجهول : « ........السیّارة »

1) بُوعتِ                             2) بُیعتِ                              3) بیعتِ                                  4) بُعتُ

 

21

عیّن الممنوع من الصرف ؟

1) المستشفی                        2) لیالٍ                                 3) فرسان                              4) إمضاء

 

22

 ما هی کلمة « کل» فی ( جدّ الطالب کلّ الجد )

1) المفول فیه                   2) المفعول المطلق                 3) الموکّد                   4) نائب المناب من المفعول المطلق

 

23

عیّن الخطا فی إعراب « کم » ؟      

 

 

1)کم التفاتة التفتَ [مفعول مطلق]              2) کم کانت اخواتک[ خبر ناسخ]

3)  کم طبیباً فی المدینة[مبتدا]              4) کم یوماً صمت  [ مفعول به]

24

 

عیّن ما یجب إضمار الفعل الناصب ؟

1) أخاک و الاحسان إلیه  2) الأسدَ فی أجمته   3) الوفاءَ فإنّه حلیة الانسان  4) أیّها الکسلان، الإجتهادَ فانّه مفتاح النجاح

25

 

 

 

 

 

 

عیّن الصحیح فی إعراب المضارع ؟

1) هیّوا إلی المجد فنخلّدَ ذکراکم                2) علمت أن یکونُ هناک معرکة هائلةٌ

3) صبراً فی مجال الجهاد فتصیبوا فلاحاً         4) اتَّقوا ربّهم فتنجحوا                

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

با آرزوی توفیق و سربلندی برای همکاران عزیز                             سرگروه زبان و ادبیات عربی شهرستان کنگاور

                                                                                اسداله گرمسیری

 

نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 11:29 | لینک  | 

زبان عربی

زبان عربی یا زبان تازی، بزرگ‌ترین عضو از شاخه زبان‌های سامی است. و با زبان‌های عبری و آرامی همخانواده‌است.این زبان دارای ۴۲ صیغه می‌باشد که ۱۴ تای ان ماضی و ۱۴ تای بعدی مضارع و۱۴ تای بعد از آن آینده می‌باشد. زبان عربی یکی از شش زبان رسمی سازمان ملل متحد می‌باشد. 6زبان رسمی سازمان ملل عبارتند از: انگلیسی،فرانسوی،عربی،روسی،اسپانیایی و چینی.

 

عرب‌ها این زبان را «لغة الضاد» نیز می‌نامند زیرا تنها زبانی است که دارای ضاد صامت است. (در زبان آلبانیایی پس از پذیرش اسلام و نفوذ زبان عربی، حرف ضاد وارد آن شد.)

شمار گویشوران

 

شمار کسانی که عربی را همچون زبان مادری به کار می‌برند ۱۷۴ تا ۴۴۲ میلیون تن است. عربی زبان رسمی ۲۵ کشور است که کل جمعیت آ‌ن‌ها نیز براساس آمار سیا ۳۲۹ میلیون تن است.

مکان تکلم

محدوده جغرافیایی را که گویشوران زبان عربی در آن اکثریت را دارند جهان عرب می‌نامند که شامل بیش از ۲۰ کشور می‌شود که از خاورمیانه آغاز شده و تا آفریقای شمال غربی ادامه می‌یابد.

گویش‌ها و لهجه‌ها

 

    * نوشتار اصلی: گویش‌های عربی

 

مقوله زبان عربی بر مجموعه زیادی از گویش‌ها و لهجه‌های مختلف دلالت می‌کند که به طور کلی به سه بخش تقسیم می‌شود:

 

    * عربی کلاسیک یا قرآنی،

    * عربی استاندارد یا فصیح و یا کتابی

    * عربی محاوره‌ای یا جلفی و یا دارجة

 

در تمام کشورهای عربی لهجه استاندارد جهت تدریس در مدارس و تألیف کتاب‌ها و جراید به کار برده می‌شود.

اما هر منطقه از دنیای عرب، گویش محلی خاص خود را دارد که گاه تفاوت‌های مابین آنها به حدی است که عرب‌ها مجبور به تکلم به عربی کتابی با هم می‌شوند. دلیل وجود تعدد گویش‌ها و لهجات در زبان عربی را تأثیر زبان‌های پیشین موجود در آن مناطق قبل از تسلط زبان عربی بر آن منطقه‌ها دانسته‌اند. در حالت کلی عربی محاوره‌ای را به دو بخش خاورمیانه‌ای و مغربی تقسیم می‌کنند اما به طور دقیق تر عربی دارای ۴ گویش زیر است که هر کدام خود دارای لهجات متعددی است.

 

    * عربی مصری

    * عربی مغربی (شامل لهجات: مراکشی، تونسی، الجزایری و...)

    * عربی شرقی (شامل لهجات: لبنانی، فلسطینی، و عرب زبانان غرب کشور اردن)

    * عربی عراقی و یا خلیجی (شامل لهجات عراقی، کویتی، عربستان سعودی، عرب زبانان شرق سوریه، ساحل خلیج فارس از عراق تا کشور عمان و(استان خوزستان)در ایران به علاوه استان الشرقیه کشور عربستان سعودی...)

از این میان عربی مصری به عنوان گویش محاوره‌ای زبان دوم مشترک بین تمام عرب زبانان به کار می‌رود. و دلیل آن وجود انبوه فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی و منابع عربی به این گویش است (مانند فارسی تهرانی که در بین فارسی زبانان ایران به عنون لهجه محاوره‌ای دوم به کار می‌رود.)

تفاوت لهجه‌ها در گویش‌های عامیانه‌ زبان عربی در واژگان، دستور زبان و شیوه‌ تلفظ کلمات به‌ چشم می‌خورد.

بیشترین تفاوت‌ها بین گویشهای غرب و شرق کشورهای عرب زبان وجود دارد برای نمونه‌(کویتی و مراکشی!!)

در تفاوت‌های مربوط به‌ چگونگی تلفظ می‌توان به‌ چگونگی تلفظ حرف /ق/ اشاره‌ نمود که‌ در لهجه‌ بادیه‌ نشینان و عراقی‌ها /گ/، در لهجه‌ مصری و سوریه‌ /ء/ و در لهجه‌ فلسطینی /ک/ تلفظ می‌شود. ویا چگونگی تلفظ /ج/ که‌ در لهجه‌ مصری /گ/ تلفظ می‌شود مانند الجمهوریة => الگمهوریة.

تأثیر زبان‌های دیگر بر زبان عربی

 

در زبان عربی از دوران‌های کهن زبان‌های بیگانه روی آن تأثیر گذاشته‌اند؛ از این میان می‌توان به تأثیر زبان‌های ایرانی و یا رومی کهن بر آن اشاره کرد، حتی در در نصوص قرآن چنین واژه‌هایی نسبتاً به وفور یافت‌ می‌شوند هر چند که زبان عربی بنا بر خاصیت داتی خود که واژه‌ها در آن صرف می‌شوند چهره وامواژه‌ها را چنان دگرگون می‌نماید که تشخیص ریشه آن بسیار دشوار می‌گردد.

از واژه‌های ایرانی و رومی کهن که از دیرباز به زبان عربی وارد شده‌اند می‌توان موارد زیر را نام برد:

از زبان‌های ایرانی

 

در عربی: زمان (از زَمان در پهلوی)، مهرگان (مهرجان در عربی معنای جشنواره بخود گرفته‌است)، برنامه (برنامج)، فیروز، تنور، خندق، قناة، قلعة (کلات)، اسفناج، دیوان، برزخ، بلبل، حنا، یاسمین، سرو، عدس، شهی، ،آجر، گچ = جص - خنجر= خونگر- طربوش = سرپوش و دهها واژه دیگر...

 

و در قرآن یکصد کلمه اصل پارسی و یا معرب شده از پارسی وجود دارد که از این نظر پر نفوذترین زبان بر ادبیات قرانی تلقی می‌شود: دین، سراج از چراغ، جند، (دکا دکا = تکه تکه)، سجیل، نمارق (جمع واژه نرمک ایرانی به معنی بالش)، وزیر (از وَچیر پهلوی)، مسک (از مشک پهلوی)، عفریت (از آفرید) و هزاران [۲] واژه دیگر...

از زبانهای دیگر

 

اما در عصر حاضر واژه‌های زیادی از زبان‌های اروپایی وارد زبان عربی شده‌اند که‌ یا در قبل در عربی وجود نداشته‌ و مجال ساخت آنها نبوده ویا از لحاض معنایی امکان ساخت آن در عربی زیاد موفقیت آمیز نیست. بیشتر این واژه‌ها در عرصه سیاست (مانند: الإمبریالیة، الإیدیولوجیا...)، یا هنر و ادبیات (مانند: رومانسیة، فلسفة، فلم (فیلم)، سیناریو (سناریو)...) و یا صنعت و تکنولوژی (مانند: باص، رادیو، ورشه - تلفون، تلفزیون، کمبیوتر...) هستند.

تأثیر زبان عربی بر دیگر زبان‌ها

            برای این بخش از این مقاله منابع لازم نیامده‌است. لازم است بر طبق اصول اثبات‌پذیری و شیوه‌نامهٔ ارجاع به منابع منبعی برای آن ذکر شود. مطالب بی‌منبع احتمالاً در آینده حذف خواهند شد.

گاهی اوقات مشکل می‌نماید که بتوان از زبان عربی مفهومی را به ویژه در متون اسلامی به درستی و دقت به زبانی دیگر ترجمه نمود. عکس این قضیه نیز در موارد گوناگون صادق است (مخصوصا در متون علمی و صنعتی). از آنجا که قرآن به عربی نگاشته شده‌است و مسلمین سنتا بر این باورند که غیرممکن و نادرست است که متون مقدس مذهبی (قرآن، نماز، اذان...) خود را به زبانی دیگر ترجمه نمایند و بیم از عدم رسایی مفهوم دقیق متون آن را داشته‌اند مجموعه این عوامل همراه با علل مختلف دیگری همچون همجواری جغرافیایی، تجارت و مهاجرت... راه را به کلی بر تسلط کامل عربی بر کلیه زبان‌هایی که تحت نفوذ امپراتوری اسلامی و یا صرفاً فرهنگ اسلامی بوده‌اند هموار کرده‌است.

 

تأثیر عربی بر زبان فارسی بیش از ۳۰٪ بوده‌است و واژگان عربی از طریق زبان فارسی به زبانهای اردو، کشمیری، پشتو، تاجیکی و تا حد زیادی به ترکی نیز سرایت نموده و در حد بسیار ملایمتر به زبان‌های عبری و کردی. زبان عربی توانسته‌است با توجه به جنبه تقدس دینی باعث زوال زبانهای مصری و منطقه شمال آفریقا و اردن و سوریه شود این زبان بر اسپانیایی نیز تأثیر گذاشته‌است اما زبان بربر یا امازیغی و قبطی پس از ۱۴۰۰۰ با مقاومت در مقابل هژمونی عربی توانسته‌است تحت اشغال و سلطه عربی به حیات خود ادامه دهد .

خط عربی

خط یا الفبای عربی خطی است که برای نوشتن زبان عربی بکار می‌رود.

خط عربی در پیش از اسلام

تا پیش از اسلام مدرکی دال بر خط و سواد داشتن عرب‌های حجاز نیست، ولی از عرب‌های شمالی عربستان ۵ مدرک که کهنه‌ترین آنها مربوط به ۵۱۲ میلادی است، بدست آمده. از عرب‌های جنوبی (مردم یمنی) نیز آثاری بدست آمده‌است که با حروف مسند می‌نوشتند. مردم حجاز که بر اثر صحرانشینی از نوشتن خط بی‌بهره ماندند. اما اندکی از آنها که کمی پیش از اسلام به عراق و شام می‌رفتند نوشتن را از آنها آموختند و عربی خود را با حروف نبطی یا سریانی و عبرانی می‌نوشتند. برای نمونه سفیان‌بن امیه که از بازرگانان آن دوره بود از کسانی بود که خط سریانی(سطرنجیلی) را به حجاز آورد.

 

 

 

 

 

 

خط عربی در پس از اسلام

در آغاز دوران اسلامی مسلمانان تلاش کردند قرآن را به نگارش در آورند. و عدهٔ کمی از آنها که نوشتن می‌توانستند شامل «علی‌بن ابی طالب»، «عمربن خطاب» و «طلحة ‌بن عبیدالله» قرآن را به نگارش درآوردند. در این نگارش از حروف نبطی یا سریانی(سطرنجیلی) استفاده شد. خط‌های نبطی و سریانی هر دو از خط آرامی منشا گرفته بودند. در این خط ابهامات زیادی بود و حروف بدون نقطه نوشته می‌شدند و مصوت‌های کوتاه و برخی مصوت‌های بلند مانند «ا» در میان واژه‌ها نوشته نمی‌شد.

شیوه‌های خط عربی

خط عربی در آغاز در کلک (قلم) نسخ برگرفته از شیوه نگارش خط نبطی نوشته می‌شد. با فتح تیسفون کلک کوفی نیز بر آن اضافه شد که در کوفه رایج شد و این همان کلکی است که دیوانسالاران اصلاحات خود را بر آن اعمال کردند که بزودی در کلک (قلم) نسخ نیز انجام شد. سریانی‌های مقیم شام خط عربی را با چند قلم می‌نوشتند که از آن میان، کلک سطرنجیلی ویژه کتابت تورات و انجیل بوده‌است. کلک کوفی از کلک سطرنجیلی پدید آمد و هر دو قلم از هر جهت بهم می‌مانند.

بعدها در دوران عباسیان ، کلک‌های دیگری نیز برای این خط رواج یافت که شامل قلم جلیل، قلم سجلات، قلم دیباج، قلم اسطور مار بزرگ، ثلاثین، قلم زنبد، قلم مفتح، قلم حرم، قلم مد مرات، قلم عمود، قلم قصص و قلم حرفاج.

در زمان مأمون نویسندگی اهمیت پیدا کرد و نویسندگان در نیکو ساختن خط به پیکار پرداختند و چندین قلم دیگر به نام قلم مرصع، قلم نساخ، قلم رقاع، قلم غبارالحلیه، قلم ریاسی. و درنتیجه، خط کوفی به بیست شکل درآمد. ولی قلم نسخ، بهمان شکل پیشین در میان مردم و برای تحریرات غیررسمی معمول بود تا آنکه ابن مقله خوشنویس نامی متوفی به سال ۳۲۸ ه‍. ق. با نبوغ خود قلم نسخ را به گونه نیکویی درآورد سپس به بازبینی زمان، خط نسخ فروعی پیدا کرد و به گونه کلی دو خط نسخ و کوفی در نوشتار عربی معمول گشت و هر کدام از آن شاخه‌هایی داشت که در سده هفتم هجری مشهورترین آن به اقلام سته مشهور بوده است و به قرار زیر بوده‌است:ثلث، نسخ، محقق، ریحانی، توقیع و رقاع.

اگرچه‌ بعضی‌ نوشته‌اند که‌ پیش‌ از ۲۰۰ ه.ق‌ خطوطی‌ بجز خط کوفی‌ دیده‌ شده‌ است‌، اما اکثر دانشمندان‌ ابن‌ مقله‌ را اولین‌ مبتکر و مخترع‌ خط عربی‌ دانسته‌اند و پس‌ از وی‌ افرادی‌ چون‌ محمد بن‌ سمسانی‌ و محمد بن‌ اسعد شیوه او را فرا گرفتند و ابوالحسن‌ علی‌ بن‌ هلال‌ معروف‌ به‌ ابن بواب‌، این‌ شیوه‌ را از آن‌ دو آموخت‌ و تکمیل‌ و تنقیح‌ کرد و بیشتر خطوطی‌ که‌ ابن‌ مقله‌ پدید آورده‌ بود را کمال‌ بخشید. ابن‌ مقله‌ در مورد اندازه حروف‌ و اعتبار صحت‌ آنها، کیفیت‌ به‌ دست‌ گرفتن‌ قلم‌ و هنگام‌ نوشتن‌ و گذاردن‌ بر روی‌ کاغذ، ترتیب‌ تراشیدن‌ قلم‌ و ملاکهای‌ زیبایی‌ خط و مانند اینها، مطالبی‌ بیان‌ داشته‌ است‌.[۱]

دربارهٔ کلک‌های خط پارسی در تذکرهٔ مرآت‌الخیال آمده‌ است که کلک‌های خط پارسی دربرگیرنده: ثلث، رقاع، نسخ، توقیع، پژوهشگر و ریحان است و باز در آنجا آمده که خط هفتم تعلیق است که از رقاع و توقیع برآمده.

 

نوشته شده توسط مریم درویشی در ساعت 17:15 | لینک  | 

موضوع : قراءة في المقالة العربية "نشأة ومفهوماً ونوعاً"

 

1 ـ نشأة المقالة:

 

ما من دارس يتعرض للمقالة العربية الحديثة يمكنه أن يتجاوز الحديث عن نشأة المقالة وروادها عند العرب القدامى وغيرهم من الأمم وصولاً إلى القرن العشرين الذي ولدت فيه المقالة العربية ناضجة ومستوية؛ مستفيدة من تطورها التاريخي الذي ـ بدوره ـ يدين للمقالة الأوروبية بهذا التطور والنضج.

 

لهذا فرض علينا المنهج أن نتحدث بإيجاز عن بذور المقالة ونشأتها عند العرب مستفيدين مما كتبه الدارسون قبلنا، ولا سيما ما وجدناه عند الدكتور محمد يوسف نجم في كتابه المفيد (فن المقالة).

 

وهذا ينقلنا إلى الحديث المكثف عن المقالة العربية الحديثة؛ ثم نعرّف المقالة، ونشير إلى أنواعها وخصائصها، وأثر الكتاب العرب فيها، وانتشارها في البلاد العربية بأنماطها كلها، في الوقت الذي نلم بخصائص مقالة بعض الكتاب؛ ولا سيما ممن ضمهم هذا الكتاب وهم الدكتور طه حسين وميخائيل نعيمة وبدر شاكر السياب وفؤاد الشايب.

 

1 ـ بذور المقالة:

 

ذهب عدد من الباحثين إلى وجود بذور للمقالة في الآداب القديمة على نحو ما؛ إذ لابد  أن يكون لها مثل هذه البذور؛ على اعتبار ما كان من الإنسان في تسجيل تأملاته وخواطره بأشكال ساذجة، تتسم بالفطرة والعفوية.

 

ثم أصاب العرب من ذلك بسهم قليل تجسدت بما أطلقوه من أمثال وأقوال سائرة أقرب إلى طبيعة المقالة ووظيفتها([1]).

 

ونرى أن المقالة قد ظهرت عند العرب في القرن الثاني الهجري في إطار الرسائل القصيرة التي تناولت موضوعات سياسية أو أدبية أو فكرية أو اجتماعية أو... كما نلمسه في العديد من رسائل عبد الحميد الكاتب (ت 132هـ) ولا سيما رسالتيه في (الشطرنج) و(رسالته إلى ولي العهد)([2])، أو عند ابن المقفع (ت 142هـ) كرسالته إلى (الصحابة) وكتابيه (الأدب الكبير والأدب الصغير) وفي عدد آخر من أعماله([3])، علماً بأننا نعدُّ عدداً من الرسائل الإخوانية والديوانية والفقهية ضرباً من أدب المقالة، على نحو ما، وهو كثير في التراث العربي، وأعلاه ما وجدناه عند الحسن البصري (ت 110هـ)([4]).

 

ونرى أن الأمر قد تجاوز ذلك في القرون اللاحقة فظهرت المقالة النقدية والاجتماعية والفكرية والقصصية ومقالة الرسائل. ولا شيء أدل على هذا مما وجدناه عند الجاحظ (ت 255هـ) في كتابه (البخلاء) ورسائله العديدة، وأبي حيان التوحيدي، وفق ما يقرؤه كل  واحد منا في كتابه (الإمتاع والمؤانسة) أو في كتابه (المقابسات) فضلاً على رسائل جماعة إخوان الصفا، والمقامات الأدبية التي تعد شكلاً آخر من المقالة، كما هي مقامات (الحريري) ومقامات (بديع الزمان الهمداني).

 

وهذا يثبت أن هذا اللون من الأدب قد عرف عند العرب، وإن لم يجعلوه فناً قائماً بذاته.

 

فهذا اللون يشبه إلى حد ما ما وجدناه عند بعض الكتاب الفرس في القرن الثالث عشر أمثال نظام الكنجوي وحافظ الشيرازي؛ وكذلك يشبه ما وجدناه عند الكتاب الإنكليز من القرن نفسه مثل (مندفيل) و(شوسر)... إذ يمكننا أن نصنف ما كتبه العرب تحت اسم المقالة الوصفية أو المقالة القصصية. وهذه تنطبق كثيراً على ما أورده الجاحظ في بخلائه، علماً أن ما كتبه ينتمي إلى المقالة التصويرية فناً والاجتماعية ـ من جهة الموضوع ـ على حين ينتمي أكثر ما كتبه الحسن البصري إلى المقالة الأخلاقية،بينما ينتمي كثير مما كتبه عبد الحميد الكاتب وابن المقفع وبديع الزمان الهمداني إلى المقالة الأدبية أو السياسية، بينما تنتمي كتابات التوحيدي إلى المقالة التأملية أو الفلسفية، وهي شبيهة بما كتبه أديسون وستيل([5]).

 

وأياً ما يكن الأمر فالمقالة العربية الأدبية الحديثة مدينة بنشأتها ونضجها إلى المقالة الغربية التي نشأت على يد الكاتب الفرنسي (ميشيل دي مونتين (1533 ـ 1592م) الذي شغف بالثقافة الإيطالية والأدب الإغريقي، فإذا تذكرنا أن الثقافة الإيطالية متأثرة بالتراث العربي ـ على نحو ما ـ أيقنا السبب الذي يكمن وراء  المواعظ الخلقية التي ظهرت في أولى كتاباته سنة (1571م)، دون أن ننسى تأثره بالكاتب اليوناني (فلو طارخوس)([6]).

 

ويظل دي مونتين الرائد الحقيقي للمقالة الذاتية، وصانع طبيعتها ووظيفتها إذ تألق فيها العنصر الذاتي الذي ينبثق من معين تجاربه ومشاعره، وهو يرسله بتدفق وحرية، دون أن يخلو من بعض الأمثال السائرة، ولا سيما ما ظهر في مقالاته الأخيرة بعد سنة (1588م) بعد أن تعهدها بالصقل والتهذيب([7]).

 

أما الرائد الثاني للمقالة الحديثة فكان الكاتب الإنكليزي (فرنسيس بيكون) إذ يعد رائد المقالة الموضوعية الذي أصدر سنة (1612م) ثمانياً وثلاثين مقالة أخذت تتخلص من الوعظ والذاتية، ثم أصدر سنة (1625م) ثمانياً وخمسين مقالة تتسم بالدقة والإيجاز والتنسيق والتصميم؛ وتعالج موضوعات شتى بما فيها الجانب الأخلاقي كمقالته عن (الحسد) أو مقالته عن (التظاهر والرياء)([8]).

 

وما زال التطور الفني والموضوعي يلحق المقالة الأوروبية على أيدي الكتاب في أوربا منذ القرن السابع عشر، وفي طليعتهم (إبراهام كاوي 1618 ـ 1667، ودرايدن 1631 ـ 1700م) ومروراً بالقرن الثامن عشر على يد عدد من الكتاب مثل (جوزيف أديسون 1672 ـ 1719م) و(صموئيل جونسون 1709 ـ 1784) وانتهاء بالقرنين التاسع عشر والعشرين. وفيهما اتسع نطاق كتابة المقالة وموضوعاتها، وخصائصها إذ ولدت المقالة الاجتماعية النقدية والشخصية والقصصية والفلسفية و... في الوقت الذي وجدت فيه المجلات التي ساعدت على نشر المقالات في كثير من الاتجاهات، فضلاً على ظهور شخصية الكاتب، والكتابة الحرة الطليقة، ولا سيما عند (روبرت ستيفنسون) أشهر الكتاب الكبار في القرن التاسع عشر، وعند (ماكس بيربوم،  وإدوارد لوكاس ووليم بتلر وجوزيف كنراد، وجورج مور، وجورج برناردشو) و(ت. س. إليوت) و(برتراندرسل) وغيرهم.

 

ب ـ المقالة العربية الحديثة:

 

تدين المقالة العربية الحديثة في وجودها وتطورها للمقالة الأوروبية الحديثة التي واكبت عصر النهضة الأوروبية الذي واكب تحولات كثيرة، ومنها الأنماط  الأدبية التي واكبت التطور السريع للحياة، فكانت المقالة صورة لذلك كله.

 

وحين اعترفت المقالة العربية بالفضل لذلك؛ فإنها كانت مدينة في نشأتها للصحافة التي انتشرت في البلاد العربية منذ القرن التاسع عشر، إذ شارك رواد المقالة العربية في إنشاء الصحف والمشاركة في كتابة موضوعاتها ومنهم رفاعة الطهطاوي وعبد الله أبو السعود وغيرهم ممن كان يكتب في الصحف المصرية مثل (الوقائع المصرية) و(وادي النيل) و(مرآة الشرق). ثم نشأت الحركات الفكرية والأحزاب فأعطت المقالة بعداً جديداً، واندفع كتابها إلى تطوير المقالة فناً ومضموناً كما رأيناه عند (جمال الدين الأفغاني، وعبد الرحمن الكواكبي وسعيد البستاني، وإبراهيم المويلحي وسليم النقاش وأديب إسحق ومصطفى كامل وسليم سركيس، وولي الدين يكن ومحمد رشيد رضا وخليل مطران ولطفي السيد ونجيب الحداد) وغيرهم كثير ممن كتب في صحف شتى أدبية وفكرية، أمثال جريدة (المؤيد) و(اللواء) و(الجريدة) و(النهضة المصرية) و(السياسية) و(الأخبار) و(الأسبوع) و(صوت الأمة) و(أبولو) و(الزهراء) و(الضياء) و(البيان) و(الدستور) و(الأهرام) و(الهلال) و(الرسالة) و(الثقافة) و(الكاتب المصري) و(المقتطف) و(الأديب) وغيرها...

 

ثم بدأت الشؤون السياسية والاجتماعية والأدبية تستقطب العديد من كتاب المقالة أمثال عبد الحميد الزهراوي وعبد العزيز البشري ومحمد حسين هيكل وأحمد أمين وسليم البستاني ونقولا النقاش وعبد الغني العريسي وإبراهيم عبد القادر المازني وعباس محمود العقاد ومصطفى عبد الرزاق وشبلي شميل وخليل اليازجي وإبراهيم اليازجي ويعقوب صروف والمنفلوطي وسلامة موسى ولبيبة هاشم وملك حقي ومحمد فريد وجدي ومحمود عزمي وميخائيل نعيمة وطه حسين الذي تولى تحرير (الكاتب المصري)، وهناك آخرون غيرهم.

 

وحين امتازت المقالة بالسمات الصحفية كانت تتجه إلى التوسع في الثقافة، والاتجاه إلى التعبير عن أفكار أصحابها بحرية كبيرة.

 

2 ـ تعريف المقالة وحدودها:

 

لم نجد عند الدارسين شرقاً وغرباً تعريفاً محدداً للمقالة؛ وحين نرجع إلى اللغة العربية وأدبها القديم فإننا لا نحظى بالدلالة التي ينطبق عليها الجنس الأدبي المعروف اليوم بالمقالة. فالمقالة ـ لغة ـ تتداخل في العديد من الاشتقاقات اللغوية مثل (القول، والقيل، والقال، والمقال، والمقالة) و(قال يقول قولاً ومقالة) (بمعنى الكلام على الترتيب وكل لفظ قال به اللسان تاماً كان أو ناقصاًَ)([9]) وقديماً قال الشاعر:

 

قد قيل ما قيل إن صدقاً وإن كذباً

 

 

 

 

فما اعتذارك من قول إذا قيلا

 

 

وقال الحطيئة في خطابه لعمر بن الخطاب:

 

تحنَّن عليَّ هداك المليك

 

 

 

 

فإن لكل مقام مقالا

 

 

وقال النابغة الجعدي:

 

مقالة السوء إلى أهلها

 

 

 

 

أسرع من منحدر سائل

 

 

وقال حسان بن ثابت:

 

ما مدحت محمداً بمقالتي

 

 

 

 

 

لكن مدحت مقالتي بمحمد

 

 

وتطورت الدلالة عند أصحاب المذاهب الإسلامية قديماً من الدلالة على الكلام إلى الدلالة على الرأي والمذهب الذي يرتبط بجماعة أو فئة محددة، وكأن (المقالة) صارت تعادل (المذهب) وعليه ما وجدناه في كتاب (الإمتاع والمؤانسة) عن (مقالة الزيديين)([10])، أو ما وجدناه في عنوان أبي الحسن الأشعري لكتابه باسم (مقالات الإسلاميين).

 

ثم صار مصطلح (المقالة) يدل على جنس أدبي أو نقدي أو... محدد مهما كان الاختلاف في طبيعته إذ عرّف الدكتور جونسون المقالة قائلاً: إنها "نزوة عقلية لا ينبغي أن يكون لها ضابط من نظام. هي قطعة لا تجري على نسق معلوم ولم يتم هضمها في نفس كاتبها، وليس الإنشاء المُنَغَّم من المقالة الأدبية في شيء" ـ وأنكر الدكتور نجم صحة هذا التعريف على المقالة اليوم([11]).

 

أما موري فقد عرّف في قاموسه بأنها "قطعة إنشائية ذات طول معتدل تدور حول موضوع معين أو حول جزء منه، ولكنها  أصبحت الآن تطلق على أية قطعة إنشائية يختلف أسلوبها بين الإيجاز والإسهاب ضمن مجالها الموضوعي المحدود"([12]).، على حين عرفها (ادموند جوس) في دائرة المعارف البريطانية بقوله: "المقالة باعتبارها فناً من فنون الأدب هي قطعة إنشائية ذات طول معتدل تكتب نثراً؛ وتلمُّ بالمظاهر الخارجية للموضوع بطريقة سهلة سريعة، ولا تعنى إلا بالناحية التي تمس الكاتب عن قرب"([13]).

 

وعرّفها قاموس أكسفورد بأنها "تأليف متوسط الطول حول موضوع خاص، أو فرع من موضوع، أو قطعة غير منتظمة محدودة المدى"([14]).

 

ويعرفها بعض الناس بأنها "الموضوع المكتوب الذي يوضح رأياً خاصاً وفكرة عامة، أو مسألة علمية أو اقتصادية أو اجتماعية يشرحها الكاتب ويؤيدها بالبراهين"([15]).

 

ومهما يكن فالشروط التي توافق عليها  الكتاب واستخلصوها من هذه التعريفات هي العفوية والصدق والسهولة والطول والحجم الذي تبنى عليه المقالة: (الإيجاز أو الإسهاب، أو التوسط بينهما) ـ فطه حسين، مثلاً؛ كان يميل إلى تطويل مقالاته التي نشرها في جريدة (السياسة) ـ ولغة (النثر) وإن دخلها بعض الشعر من باب الاقتباس للبر هان وتأييد الفكرة المقدمة من قبل الكاتب، كما نجده في مقالات محمود درويش في مجلة (الكرمل) (العدد 60 ـ صيف 1999م).

 

وأياً ما يكن الأمر فالمقالة تظل مرتبطة بذاتية صاحبها وخبرته وتجاربه وثقافته أياً كان  الموضوع الذي يعالجه، علماً بأن بعض المقالات تفقد تلك الشروط التي تواتر عليها الدارسون ما يجعل تعريفها غير متطابق بينهم.

 

ومهما قيل في شروط ا لمقالة وتعريفها فليس هناك تعريف محدد، فهو يختلف من زمن إلى زمن ومن مكان إلى مكان، ومن شخص إلى شخص، كثر هذا الاختلاف أم قَلَّ.

 

وهذا ما يفرض علينا أن نعرفها بقولنا: هي قطعة أدبية قصيرة في الصحف، أميل إلى الطول في المجلات، وتمتاز بالتركيز والوضوح، والسرعة وإثارة العقل في المقالة الموضوعية، وبالإيجاز والتصوير المثير وإثارة العواطف في المقالة الذاتية، وتجمع المقالة الصحفية بين الذاتية والموضوعية، مع الميل إلى الوضوح واللغة السهلة التي يفهمها العامة، لأنها خطاب للمثقف والعامي على السواء، على الرغم من أنها لا تنضبط بنظام خاص ولا معيار ثابت، فمقال الافتتاحية يختلف عن مقال العمود الصحفي. وهكذا فإن المقالة الصحفية أخذت تعالج كل ما يتعلق بالأدب والثقافة والسياسة والمجتمع والاقتصاد والعلم والفلسفة والنقد والفن، وكل ما يرتبط بالشأن الذاتي والعام؛ الداخلي والخارجي، المادي والمعنوي.

 

وهذا يعني أن المقالة فن أدبي مراوغ، فن أدبي إشكالي في طبيعته ووظيفته، وفي إمكانية إيصال الفكرة إلى قارئ فعلي أو محتمل....

 

لهذا يرى بعض الدارسين أنه لا توجد ثوابت مطردة لمفهوم المقالة وحدودها، وليس لها نظام محدد مهما كانت القواسم المشتركة بين أنماطها. وهو ما توصل إليه الدكتور زكي نجيب محمود في صفة المقالة الأدبية من قبل حين قال: "ليس للمقالة الأدبية، ولا ينبغي أن يكون لها نقط ولا تبويب ولا تنظيم"([16]). وهو عينه الذي توصل إليه الكاتب الإنكليزي جونسون فيما أشرنا إليه من تعريفه. ومهما كان الاختلاف في ذلك كله فإننا نرى أن أي مقالةٍ ذاتية أم موضوعية، أم صحفية، تشتمل على موقف ما، وتمتاز بالتدفق، والنبرة الحادة، التي تصل إلى حد السخرية أو النقمة([17])، وتهدف إلى إيصال فكرة من الأفكار التي يتبناها الكاتب. وهذا كله يضعنا عند أنواع المقالة.

 

3 ـ أنواع المقالة:

 

ليس من مهمة هذا القسم أن يفصل في الحديث عن أنماط المقالة، ولكنه يبتغي التكثيف فيها  من جهة، ومن جهة أخرى فإن هذه الأنماط تختلف في أقسامها تبعاً لزاوية الرؤية للكاتب والمقالة من الجهات المعرفية، فمن ربط المقالة بالكاتب في التعبير عن موضوع ذاتي أو خارجي قسّمها إلى ذاتية أو موضوعية، وذكر لكل قسم ضروباً وأصنافاً تتميز فيما بينها بخصائص دقيقة تبعاً للمعالجة. ومن نظر إلى أسلوب المقالة وبنيتها قسمها إلى أنماط مغايرة لتلك التي أشرنا إليها فهي أدبية وعلمية، أما من نظر إليها من جهة نبرتها ومنطقها فقد قسمها إلى أنواع أخرى. ومهما يكن القول فإن تقسيم المقالة من جهة بناء الأسلوب وطريقة العرض يظل متداخلاً في الأنواع التي تندرج تحت هذا النمط أو ذاك، مما يجعلنا نفضل التقسيم القديم الذي يذهب إلى أنها مقالة ذاتية ومقالة موضوعية؛ وإن كنا سنتوقف عند تلك الأقسام التي تتصل بالنبرة وطريقة العرض والأسلوب....

 

أ ـ المقالة الذاتية:

 

هي المقالة التي تبرز ذات الكاتب ومشاعره، وأفكاره وألوان خياله.... ما يجعل الكاتب يتوخى التأثير في المتلقي عاطفة وأسلوباً شاعرياً جميلاً وخيالاً موحياً، وإيقاعاً صاخباً ومجلجلاً وشاعرياً، وتنوعاً في التراكيب والسرد والتصوير والسخرية و... فالمقالة الذاتية تهدف إلى الإمتاع والتأثير في النفس قبل أن تدخل إلى العقل، فالكاتب يقدم فكرته عن طريق القلب، ليدخل منه إلى العقل؛ ولهذا فإن المقالة الذاتية مقالة أدبية تساير عواطف الكاتب من دون أن يكون لها نسق دقيق، فقد تكون قصيرة أو طويلة، حادة غاضبة أو ساخرة، أو أن ينغمس الكاتب بالمواعظ والإرشاد، أو يتعمد إظهار الحجج والبراهين... إنها قطعة مشبعة  بذاتية الكاتب ونبضه ما يجعلها تختلف من كاتب لآخر. وأبرز أنواعها([18]):

 

1 ـ الصورة الشخصية: بوح شخصي، واعتراف طوعي، والحديث عن الذات بصدق وحيوية. وهي تعمد إلى المفاجأة، والسخرية الحادة، وتتألق بالذكاء والبراعة في عرض المسامرات والثرثرة.

 

2 ـ مقالة النقد الاجتماعي: يتحدث كاتبهامن وجهة نظر شخصية عن العادات والتقاليد والواقع ومستحدثات الحضارة، والتحول بين الأجيال والاختلافات بينها.

 

3 ـ المقالة الوصفية: تصوير البيئة المكانية تصويراً إنسانياً حيوياً ومتدفقاً من داخل الكاتب، يمثلها ـ (يحيى حقي ـ أنيس منصور ـ ميخائيل نعيمة ـ الرافعي ـ أحمد أمين).

 

4 ـ وصف الرحلات: تصوير الكاتب لعالم جديد لم يعرفه من قبل؛ من جهة انفعالاته الذاتية ورؤيته الخاصة ـ ويمثلها (يحيى حقي) ـ سعدي يوسف ـ صبري موسى ـ وخيري الشلبي.

 

5 ـ مقالة السيرة: يتحدث الكاتب عن تجربة خاضها، فهي "صورة حية لإنسان حي، تختلف عن الترجمة  في النوع والدرجة الفنية"([19])، أو تتصل ببعض جوانب شخصية ويفصل فيها دون أن يظهر، فهو يتوارى خلف كتابته مثل  (طه حسين ـ العقاد ـ المازني).

 

6 ـ المقالة التأملية: التي تعرض المشكلات الواقعية خاصة، من وجهة نظر الكاتب ومنطقه الخاص؛ كأن يتحدث عن ظاهرة معينة من دون نظام مرتب مثل ميخائيل نعيمة في المقالات التي جمعت في (البيادر)، وكذلك عرف بكتابتها (يحيى حقي، وزكي نجيب محمود).

 

2 ـ المقالة الموضوعية:

 

هي مقالة منفصلة عن الكاتب وتعالج موضوعا محدداً. وهي تقوم على نظام منضبط في المقدمات والعرض والخاتمة، وفق ترتيب الأفكار وتنسيقها، ويسوق الأفكار من دون تعمية أو تعقيد، وفق مبدأ الحجة والبرهان. وقد أصبح لها موضع مهم في الثقافة العربية، ما جعل المقالة الذاتية تنكفئ على نحو ما خلف المقالة الموضوعية العلمية والصحفية. وقد اتخذت لنفسها نظاماً دقيقاً شكلاً ومضموناً، يستند إلى خطة ثابتة، محكمة ومنسقة([20]).

 

ولها أنواع:

 

1 ـ المقالة النقدية: تدور حول موضوعات نقدية في الأدب والفن واللغة. فهي تعمد إلى الأحكام التي تطلق هنا وهناك وما قيل من تفسيرات فيها، واشتهر في هذا الجانب (طه حسين ـ العقاد ـ المازني ـ أحمد أمين).

 

2 ـ المقالة الفلسفية: تعرض لكل ما يدور في فلك الفلسفة تحليلاً وتفسيراً وتنقيباً عن الحقائق الموضوعية، وفق نظرة إنسانية من خلال البراهين والوضوح والدقة واشتهر فيها (لطفي السيد ـ زكي نجيب محمود).

 

3 ـ المقالة التاريخية: ترتبط بالروايات التاريخية والأخبار  وتنسيقها وعرضها وتفسيرها موضوعياً لا ذاتياً ولا خيالياً.

 

4 ـ المقالة العلمية: يعرض الكاتب للنظرية العلمية المتعلقة بالعلم أو بما يتصل به؛ ويكون ـ على الأغلب ـ بأسلوب موضوعي خالٍ من الذاتية.

 

5 ـ مقالة العلوم الاجتماعية: كل ما يتعرض لـ الشؤون الاجتماعية من جهة القضايا الاجتماعية ـ علم الاجتماع ـ والسياسية والاقتصادية. وهي مقالة تقوم على الإحصاءات والبراهين، والتحليل.... وتتخذ لنفسها خطة دقيقة وواضحة ومنسقة، ويكون أسلوبها واضحاً، خالياً من الحشو والاستطراد.

 

* وهناك من يرى تقسيم المقالة وفق الأسلوب، ما يعني أنه يجعل الأسلوب هدفاً، وهو ليس كذلك؛ فالأسلوب وسيلة أداء الأفكار والمشاعر، وعليه فهي ـ  من جهة الأسلوب ـ قسمان:

 

1ـ المقالة الأدبية: وهي كل مقالة تعنى بالصور الجميلة المثيرة، وأخيلتها البعيدة المجنحة، وتستفزك بمشاعر جياشة، وعبارات عذبة مشرقة، ولغة شعرية ساحرة، وتجري على غير نظام مرتب من الخطة؛ وإن اتسمت بالحيوية والتدفق فهي تدغدغ المشاعر القلبية، قبل أن تتوجه إلى العقل، إنها تعتمد أسلوب الانزياح والتكرار.

 

2ـ المقالة العلمية: وهي كل مقالة تعنى بالمادة الفكرية التي تتلبس في عبارات دقيقة، وألفاظ واضحة، في خطة منظمة قائمة على مقدمة وعرض وخاتمة. وهي تعتمد المنطق العقلي المستند إلى الحجج والبراهين والشواهد والإحصاء؛ وحين تمتاز بالتدفق والحيوية فإنها لا تعنى بالعاطفة لذاتها ولا بالصور المجنحة، وإن أتت في سياق المادة، كما هو عليه حال مقالة النقد الأدبي خاصة، وهو ما لجأ إليه الدكتور طه حسين في بعض مقالات (حديث الأربعاء)، أو المقالة التي يتضمنها كتابنا هذا حول (أهمية الأديب).

 

* ويبدو أن هناك تقسيماً آخر للمقالة تبعاً لبنيتها من جهة نبرتها وطريقة عرضها من جهة أخرى ومنها:

 

1ـ مقالة الجدل والمناظرة: وهذا النمط من الجدل قد عرف في تراثنا العربي باسم (أدب المناظرات)، في العديد من الموضوعات. وهي تلجأ إلى مبارزة لفظية حول فكرة ما بين متخاصمين على جهة الحقيقة، أو على جهة التخيل من أجل الانتصار للرأي المقدم. وقد شاع في مطلع القرن العشرين بين النقاد والأدباء على صفحات الجرائد والمجلات، كما عرفناه بين محمود أمين العالم وعبد العظيم أنيس ولويس عوض من جهة وبين طه حسين والعقاد من جهة أخرى. وصدرت هذه المناظرات في كتاب (في الثقافة المصرية) ـ عام 1955م في القاهرة.

 

وهي تستند إلى الحوار المنطقي العقلي الهادئ المدعوم بالحجج والأدلة... وكذلك شهدناها في المعارك التي دارت حول (القديم والجديد)، وإن اتخذت طابعاً سياسياً، وقالباً ساخراً يعتمد الاستهزاء في بعض الأحيان.

 

2ـ المقالة الساخرة والهجائية:

 

أتقن هذا النمط من المقالات عدد من القدماء ولاسيما الجاحظ، الذي اعتمد مبدأ المفارقة في التصوير، والتهكم من الشخصية بصفاتها الجسدية، والمبالغة في النقد الساخر الموظف لصالح فكرة من الأفكار... وحين كانت عناصر التخييل والتشبيه والاستعارات مادة مثيرة للسخرية والهجاء، فإن الكاتب كان يولد فكرة تلو الأخرى للمبالغة في إبراز عنصر التضاد والتندر والضحك. ولعل الدكتور طه حسين كان من أبرز المحدثين الذين رادوا هذا النوع كما في مقالاته المنشورة في كتابه (جنة الحيوان)، أو تلك التي تناول فيها شخصية (عبد العزيز البشري).

 

3ـ المقالة القصصية: وهي مقالة تعالج موضوعاً ما، أو موقفاً ما حقيقياً أو متخيلاً بوساطة السرد المختزن للشخصيات والحدث والزمن والمكان والحوار، من دون إثقال مقالة السرد بهذه العناصر القصصية. فالمقالة التي تتخذ هذا الأسلوب السردي لا تعنى بالتراتب الزمني أو تسلسل الحدث، وإنما تسخر عناصرها لأهداف المادة المعالجة، ما يعني اختلافها عن هدف القصة ووظيفتها. فالمقالة تقدم فكرة ما تتبناها بهذه الطريقة الفنية. ويعد إبراهيم عبد القادر المازني من أبرع من استخدم السرد القصصي في مقالاته، ولا سيما الساخرة.

 

4ـ مقالة الرسالة:

 

هذا نوع جديد من المقالات التي انبثقت من الصحافة في القرنين التاسع عشر والعشرين، وفق رسائل الكتاب والقراء والمحررين، ما يعني أنها تختلف عن الرسائل القديمة عند العرب كما أشرنا إليه سابقاً. وهي تستند إلى الوظيفة والهدف باعتبار انتمائها إلى المقالة، لا الرسائل، وإن اتخذت طريقة الرسائل في الكتابة سواء كانت واقعية أم متخيلة. ويغلب على أسلوب هذا النوع طابع الرسالة سواء كانت لغتها أدبية أم علمية، على حين تظل الفكرة المعالجة هي أساس المقالة.

 

4ـ عناصر المقالة وأركانها:

 

أشرنا فيما سبق إلى أن المقالة الموضوعية تلتزم نظاماً يكاد يكون ثابتاً في العرض فهناك مقدمة وعرض وخاتمة، على حين أن هذا النظام غير ثابت ـ غالباً ـ في المقالة الذاتية، ما يعني أن طريقة كتابة المقالة غير موحدة أو متطابقة.

 

ومهما يكن فالكاتب يعرض في المقدمة مشكلة ما أو حقيقة من الحقائق بطريقة مباشرة أو بالسؤال أو... ثم يأتي العرض ليبرهن على صحة ما يقدمه أو نفي ما يرغب عنه. ويلجأ في العرض إلى عدد من الأدلة والشواهد النقدية أو العقلية، أو الأدبية أو ... فإذا وصل إلى الخاتمة كانت النتيجة واضحة، وخلاصة لما تقدم.

 

ذاك هو العنصر المهم في المقالة، بيد أن أي مقالة لا بد لها من مادة للمعالجة. والمادة هي موضوع ما، أو حقيقة من الحقائق أو... وهذه المادة تتناول الأفكار والمشاعر على السواء من خلال تجربة الكاتب ورؤيته تارة، ومن خلال الحياد والابتعاد عن معالجة الفكرة تارة أخرى، ما يعني الالتزام بصحة الفكرة وجدتها، وقدرة الأسلوب على الإثارة، مع مراعاة صدق الانفعال.

 

ومن ثم يُعد العنصر الثالث ـ وهو الأسلوب ـ واحداً من أركان المقالة باعتباره يشكل الطبيعة الفنية سواء كان أسلوباً أدبياً أم علمياً أم قصصياً أم هجائياً ساخراً... وعناصر الأسلوب وجوهره هي الألفاظ والتراكيب والصور والإيقاع الداخلي؛ بما فيه التوازن والترادف والتكرار والسجع و...

 

ولا ننسى في هذا المقام أن نشير إلى أن كل نوع من أنواع المقالة المذكورة آنفاً يتخذ لنفسه أسلوباً خاصاً به، كما أوضحنا، ويظل لشخصية الكاتب أثرها المميز للأسلوب الذي يختاره أو يعرف به.

 

وهذا ينقلنا إلى أهمية هذا الجنس الأدبي في معالجة الكثير من القضايا التي تدور في الحياة والثقافة والأدب والفن والسياسة والمجتمع...

 

ويمكننا أن نشير إلى بعض كتاب المقالة الذين شاركوا في هذا المجال ممن تحدثوا عن أهمية الكاتب أو الأديب وأثره في صنع الحياة، واتخاذ المواقف الصحيحة تجاه القضايا التي تنشأ في واقعه ومجتمعه سياسياً وثقافياً واجتماعياً و...

 

5ـ أهمية المقالة العربية الحديثة:

 

في ضوء ما تقدم لم يعد يخفى على أحد قيمة المقالة العربية الحديثة سواء ما يتعلق بالشكل أم بالمضمون. فقد قدمت ذائقة الأدباء الجمالية مادتهم وفق أساليب نمت وتطورت يوماً بعد يوم، ثم انتشرت بانتشار الطباعة ولاسيما الصحف اليومية.

 

وقد عالج عدد من كتابها شؤون الحياة والأدب والنقد والفن واللغة والسياسة والثقافة و... ما يعني أنهم جعلوها في خدمة المجتمع وما يتعلق بواقع العربي ومستقبله. وكانوا في ذلك كله يلتزمون الأصالة والمعاصرة والانفتاح على الثقافة الأخرى وافدة، أو مرتحلاً إليها...

 

ولعل هذا التوجه هو الذي قادنا للتحدث عن أهمية المقالة التي شاركت آفاق النقد معاركه الكبرى في القرن العشرين ـ ولا سيما في مصر ـ مثل بقية الأنماط الأدبية، ومن ثم اتجهت اتجاهاً رومنسياً أو تقليدياً أو رمزياً أو واقعياً، أو ... أو وجودياً أو عدمياً؛ تبعاً للفلسفة التي يؤمن بها الكاتب.

 

ومن ثم رأينا علاقة الأدباء بالمجتمع علاقة متماهية فيه، أو أنها منفصلة عنه، إذ أصيب عدد منهم بالاغتراب الذاتي والاجتماعي، فانعزلوا عنه.

 

وتظل قضية الأديب الملتزم بقضايا المجتمع من أكثر القضايا التي أثيرت في المقالة العربية الحديثة، فضلاً على أهميتها في صناعة الفكر والثقافة والحياة، على اعتبار أن الأديب قائد للمجتمع، ورائد له، ما يذكرنا بمواقف القبيلة من الشعراء في العصر الجاهلي، ومواقف الإسلام من شعراء الدعوة الذين أخلصوا في الدفاع عن الإسلام والرسول الكريم.

 

ومن هنا كان اختيارنا لهذه المقالات التي جعلت المثاقفة منطلقاً لها كما في (أصداء الأدب)، واعتمدت على فكرة مهمة وحيوية ما زالت المحرك للمجتمع في الحياة والأدب والثقافة والسياسة و... ما يمكن أن نقوله: إن ما اخترناه يتركز في محاور ثلاثة:

 

1ـ أهمية الأديب.

 

2ـ أهمية الإبداع.

 

3ـ أهمية الناقد: في ضوء قراءة النص ومستويات القراءة وفق ما انتهينا إليه في كتابنا (المسبار في النقد الأدبي) الصادر عن اتحاد الكتاب العرب.

 

ولكي نحقق ذلك فقد اخترنا عدداً من كتاب المقالة البارزين مثل (طه حسين ومحمود أمين العالم، وفؤاد الشايب وميخائيل نعيمة).

 

ولعل ما يلفت النظر أننا اخترنا مقالة للشاعر العربي المشهور بدر شاكر السياب، وهو ما لم يكن معروفاً من قبل لدى الناس بكتابة المقالة، وإن كان بعض الدارسين قد عرفوه بكتابة بعض الرسائل، ولا سيما مع عدد من شعراء مجلة شعر.

 

ويمكنني هنا أن أشير بإيجاز إلى طه حسين وميخائيل نعيمة وأترك للقارئ العزيز أن يتعرف إلى الآخرين. فقد عد طه حسين واحداً من أعظم كتاب النثر العربي، وهو من أفضل من جمع بين الأصالة والمعاصرة، والانفتاح على الثقافة الغربية في الوقت الذي لم ينعزل عن التراث.. وكتب مقالاته في صحيفة (الكاتب المصري ـ 1945 ـ 1948م) التي حرر فيها وفي صحيفة (الرسالة)، ثم كتب مقالات أدبية وفكرية في صحيفة (في المرآة).

 

ولم يعد هناك من يجهل أن أسلوب طه حسين أسلوب أدبي بلاغي يتسم بالتنويع، والترسل، والتتابع، والتدفق، والتصوير القائم على الإثارة، والترادف والتكرار والإيقاع و...

 

وكان أسلوبه مزيجاً بين الذاتية والموضوعية ـ غالباً ـ فحين نلمس عنده لذة الشعور ومتعة التذوق فإننا ندرك في الوقت نفسه جموح العقل، وحيوية البرهان والدليل.

 

ثم هو يمهد لكل رأي يطرحه بعبارة عذبة ساحرة، قوية، وربما كانت طويلة، إذ تعانق كل عبارة أختها بتصوير فني بديع التفنن... في الوقت الذي يتقصى مادته ويحللها ناقداً ومعارضاً... ولعل أكثر ما أخذ عليه ذلك التكرار والترادف، والطول والحشو في جمله وتراكيبه... ونرى أن السبب الذي يكمن وراءه يعود إلى أنه فاقد البصر، لذلك رأيناه يعتمد التلقين أصلاً لإبداعه، والتلقين يحتاج إلى التكرار، و... وهذا ما تشي به هذه المقالة التي أدرجناها في الكتاب.

 

أما ميخائيل نعيمة فهو من أعضاء رابطة عصبة القلم، شاعر، وناقد، ومترجم وهو في الوقت نفسه يعدُّ واحداً من كتاب المقالة البارزين في الأدب العربي، وكان مشهوراً بكتابة المقالة الوصفية كما في مقالة (الصخور) من مجموعته (البيادر) ص 173، والمقالة التأملية التي تتحدث من وجهة نظره عن جملة من التصورات والإشكاليات والظواهر الكونية في الحياة والموت. ولعل مقالاته التي جمعها في كتاب بعنوان (البيادر) تعد من إسهاماته المهمة في هذا الشأن، انظر فيه (166 و 195).

 

وهكذا انتهى بي المطاف عند هذا الحد، وأخشى أن أكون قد أطلت عليك ـ أخي القارئ ـ ومن أطال فقد عرض نفسه للملل، ولكنني أرجو أن تفيد من هذا الكتاب ومما قدمناه بين يديك.

 

والله من وراء القصد.

 

 

[1]  انظر فن المقالة ـ د. محمد يوسف نجم 8 ـ 11.

 

[2]  انظر عبد الحميد بن يحيى الكاتب ـ د. إحسان عباس ـ 71 ـ 129 و 191 وانظر فن المقالة 19 ـ 20.

 

[3]  انظر ابن المقفع بين حضارتين ـ د. حسين جمعة ـ 96 ـ 134.

 

[4]  انظر الحسن بن يسار البصري 300 ـ 334.

 

[5]  انظر فن المقالة 16 ـ 22.

 

[6]  المرجع السابق 29 ـ 30.

 

[7]  انظر تفصيل ذلك كله في فن المقالة 27 ـ 64.

 

[8]  انظر تفصيل ذلك في فن المقالة 27 ـ 64.

 

[9]  لسان العرب ـ قول ـ

 

[10]  الإمتاع والمؤانسة 1/ 54.

 

[11]  فن المقالة 94.

 

[12]  فن المقالة 94.

 

[13]  فن المقالة 94.

 

[14]  المقالة في أدب العقاد ـ عبد القادر رزق الطويل ـ 31.

 

[15]  الأسلوب ـ أحمد الشايب ـ 94.

 

[16]  جنة العبيط ـ ص 11.

 

[17]  انظر فن المقالة 102 ـ 103.

 

[18]  انظر فن المقالة 97 وما بعدها.

 

[19]  انظر فن المقالة 117.

 

[20]  انظر فن المقالة 132 وما بعدها

           

برگرفته از : مجلة الموقف الادبي - مجلة أدبية شهرية تصدر عن اتحاد الكتاب العرب بدمشق - ال
نوشته شده توسط مریم درویشی در ساعت 11:35 | لینک  | 

نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 16:46 | لینک  | 

http://tabnak.ir/files/fa/news/1388/10/17/46311_278.jpg
نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 16:30 | لینک  | 


نکاتی درباره ی اسم معرفه و نکره



    اسم:

ازنظراینکه برای ما شناخته شده باشد یا نباشد به دو نوع تقسیم می شود
الف ) اسم نکره:
بر شخص یا چیز نا معینی دلالت دارد:طالبٌ/کتابٌ/ذئبٌ.نکره علامت خاصی ندارد .واسمی نکره است که جزء موارد شش گانه اسم معرفه نباشد تنوین لزوماً علامت نکره نیست. اسمهای علم اگر تنوین داشته باشند باز هم معرفه هستند.

ب)اسم معرفه:
بر شخص یا چیز مشخص و معینی دلالت دارد :الله/تهران/المعّلم/هذا/الّذی/انتَ...

در زبان فارسی اصل بر این است که همه اسم ها معرفه اند لذا برای نکره کردن انها یکی از دو کار زیر را انجام می دهیم :
الف)آوردن"ی"نکره در اخر آن: کتاب......کتابی

ب)آوردن "یک" در اول آن : کتاب ....... یک کتاب

در میان اسمهای معرفه{اسم علم/ضمیر/اشاره/موصول} به خودی خود معرفه هستند. اما {مُعَرٍٍٍٍٍَّف به الف لام ، معرَّف به ضمیر} به روش خاص معرفه میشود. رجلٌ(الرّجل)/کتابٌ(کتابُ المعلّمِ)

اما در زبان عربی اصل بر این است که کلمات نکره هستند. به عبارت بهتر همه کلمات در زبان عربی نکره اند مگر این که جزو یکی از موارد شش گانه معرفه باشند.


1)علم:
هر گاه فردی را از میان افراد یک جنس انتخاب کنیم ونام مشخص را براو بگذاریم, در زبان فارسی آن "اسم خاص"ودر زبان عربی "علم" می گویم:ایران, تهران, زریبار, علی ,زاگرس.......

2)ضمیر:
انواع ضمیر جزء معرفه است: منفصل مرفوع(هوَ,هما, هم....)منفصل منصوب (ایاّهَ,ایاّهما...) متصل مرفوع(ا,و,ت,ی....)متصل منصوب ومجرور(هُ, هما ,هم,ها,هما,هُنّ, کَ,کما, کُم....)

3)موصول:
موصول عام«من,ما» موصول خاص«الّذی,الّتی,اللذان ِ,اللّتان ِ,الّلاتی,الّذین...»

4)اسم اشاره:
اسم اشاره مذکر«هذا,هذان ِ,هذ َین ِ,ذاکَ,ذلِکَ...»اسم اشاره مؤنث«هذه,هاتان ِ,هاتَین ِ,تِلکَ,تانِکَ....»

مشترک مذکر و مؤنث «هؤلاء,اولئـــــــک,اولالکَ»اشاره به مکان «هُنا,هُناکَ,هنالکَ»


5)معرفه به «ال»:

هر اسمی که دارای «ال»باشد(بجز اسمهای علم):المعلّم ,المدرسه, الذئب,الراعی ....


6)معرفه به اضافه :


هر اسمی که به یک اسم معرفه اضافه شود:تلمیذ ُ,المدرسةِ,کتابُ,الطّالب ِ,نتیجةکِذبهِ
اسم دوم حتما ًباید معرفه باشد.اسم اول(مضاف)نه«ال»می گیرد نه «تنوین»









1)نشانه های اسم معرفه (ال,مضاف,تنوین ــًـٍــٌ )است که با هم در یک کلمه جمع نمی شوند.یعنی اسم مضاف «ال»و تنوین نمی پذیرد و اسم تنوین دار,«ال»نمی پذیرد و اضافه نمیشود.واسم دارای «ال»تنوین نمی پذیرد واضافه هم نمی شود

2)راههای معرفه کردن اسم نکره :
الف)اضافه کردن «ال»:ال+نکره=معرفه(ال+طالب=الطالب)
ب)اضافه شدن به یک اسم معرفه :نکره +معرفه=معرفه(کتاب+المعلّمِ=کتابُ المعلِّم)(کتاب+ک=کتابک)

3)اسمی که مضاف می شود, زمانی معرفه محسوب می شود که مضاف الیه آن نیز اسم های معرفه باشد

4)«من»و«ما»استفهام وشرط در تقسیم بندی اسمها نکره محسوب میشود

5)اسمی که مضاف می شود ,نباید(ال) یا (تنوین)بگیرد.




افعال

فعل درزبان عربی از نظر زمان بر سه قسم میباشد

ماضی , مضارع , مستقبل

1- ماضی ساده یا مطلق :
الف:مثبت:فعل ماضی ساده در زبان عربی مانند :ذ َهَبَ(رفت),کَتَبَ(نوشت)

ب:منفی:ما+فعل ماضی/لم +فعل مضارع (کاربرد بیشتری دارد)مانند:ما ذهب علیٌ/لم یذهب علیٌ(علی نرفت)

2- ماضی نقلی:
الف:مثبت:قد+ فعل ماضی, /قلّما/ طالما /کَثُرَما + فعل ماضی . قد ذهب (رفته است) قلّما دخلَ فی الغَیبوبةِ (کمتر بیهوش بوده است )کَثُرما عُدتُ إلی نفسی (فراوان به خودم آمده ام)

ب:منفی: ماضی منفی + بَعدُ/ لماّ+فعل مضارع / لم + فعل مضارع +بَعدُ
قد ذهبَ.(رفته است) ما ذهب بعدُ /لّما یذهَب/لم یذهَب بعدُ(هنوز نرفته است)

3- ماضی استمراری:
الف: مثبت کان +فعل مضارع / عاد + فعل مضارع/کان + اسم وخبرش که اسم فاعل باشد.مانند: کان یذهبُ / عاد یذهبُ/کان ذاهباً(می رفت)

ب: منفی:کان منفی+ فعل مضارع/ کان+ فعل مضارع منفی / کان منفی + اسم و خبرش که اسم فاعل باشد. مانند: ما کانَ یذهبُ/ ما کان ذاهباً (نمی رفت)



4)ماضی بعید:
الف : مثبت: کان [+قد] + فعل ماضی مانند: کنتُ قد ذهبتُ( رفته بودم )

ب:منفی: کان منفی + فعل ماضی / کان +فعل ماضی منفی . لم یکن ذهبَ /کان لم یذهب (نرفته بود)
11

5)ماضی التزامی:
الف: مثبت: یکون + قد +فعل ماضی مانند : ربّما یکون قد ذهبَ(شاید نرفته باشد)


ب:منفی: لا یکون + قد +فعل ماضی مانند: لیته لا یکون قد ذهبَ(ای کاش نرفته باشد)

6)مضارع اخباری:
الف :مثبت:1-فعل مضارع عربی بدون ادوات ناصبه یا جازمه

2-استفاده از اسم فاعل به عنوان خبر در جمله اسمیه. مانند:یذهب علیٌ /علی ذاهبٌ(علی می رود)

ب:منفی:لا /ما /لیس + فعل مضارع.مانند:لا یذهبُ علیٌ / ما یذهب علیٌ /لیس علیٌ یذهبُ.(علی نمی رود)

7)مضارع التزامی:

ربّما+ فعل مضارع/ لیتَ+اسم +فعل مضارع /
ادوات ناصبه (أن/ کی/ لکی/حتّی)+ فعل مضارع / ادات جازمه به جز لم و لمّا + فعل مضارع :مانند:ربّمایذهبُ(شاید برود) لیته یذهبُ (ای کاش برود ) أن یذهبَ (که برود )

8)مستقبل (خواهد+ فعل):
الف:مثبت :س /سوف + فعل مضارع .مانند: سأذهبُ/سوف أذهبُ(خواهم رفت)

ب:منفی :لن+ فعل مضارع . مانند : لن یذهبَ علیٌ إلی بیتِ صدیقه (علی هرگز به خانه دوستش نخواهد رفت)



 

 

 

 

 


1- به محض اینکه ...(هنوز نه...که ...)

الف)ماضی:
1):لم یکد (ما کاد )+فعل مضارع +...+حتی/إذ +فعل ماضی

2):ما +إن +فعل ماضی +... +حتی/إذ + فعل ماضی

3):فعل ماضی منفی (ما + فعل ماضی / لم + فعل مضارع )+...+ حتی / إذ + فعل ماضی

لم أکد أدخلُ الصفَ حتّی (إذ) رأیتُ الأستاذ َ هناک/ ما إن دخلت ُالصفَ حتی (إذ) رأیتُ الأستاذ َ هناک /لم أدخل الصفَ حتّی (إذ) رأیتُ الأستاذ َ هناک (به محض اینکه وارد کلاس شدم استاد را آنجا دیدم /هنوز وارد کلاس نشده بودم که استاد را آنجا دیدم)

ب:مضارع وآینده:

1- لا یکاد + فعل مضارع +...+ حتی + فعل مضارع.
2) لا یشک + فعل مضارع +...+حتی +فعل مضارع.
مانند: لا یکاد علی یذهب
إلی ذلک المکان حتی یشاهدصدیقه هناک./ لا یوشک علی یذهب إلی ذلک المکان حتی یشاهد صدیقه هناک.(به محض اینکه علی به آن مکان برود دوستش را در آنجا خواهد دید.)

2-دیگر نه...

الف: عاد منفی (ما عاد / لم یَعُد) + اسم و خبرش (اسم یا فعل )

ب: عاد + اسم آن + فعل منفی

ج: أصبح منفی (ما أصبح / لم یُصبح)+ اسم و خبرش (اسم یا فعل)

د:أصبح + اسم آن +فعل منفی

لم یعُد الشعرُ وسیلة ً للتکسّب(شعر دیگر وسیله ای برای کسب درامد نبود)لم تُصبح هناک دولة رومانیة تُسَیطرعلی الشرق کما کانت الحال من قبلُ (دیگر حکومتی رومانی مانند گذشته بر شرق تسلط نداشت)

3-نزدیک بود که ...

کاد+ اسم و خبر آن(فعل مضارع)

برای اینکه عبارت بر گذشته دلالت کنداز کاد (ماضی ) وبرای اینکه بر مضارع دلالت کند از یکاد (مضارع ) استفاده می کنیم.مانند: (کادَ یزیغُ قلوبُ فریق ٍ مِنهُم)(توبه/17) (نزدیک بود که دلهای گروهی از آنها بلغزد)

(تکادُالسَّمواتُ یَتفَطَّرن منه)(مریم/90)(نزدک است که آسمان ازاین گفته زشت از هم فرو ریزد)


4-گاهی...

الف- قد + فعل مضارع مانند: قد یخرج هذا الموظَّف من الکلیة فی ساعات الدَّوام (گاهی این کارمند در ساعات کاری از دانشکده خارج می شود)

ب-استفاده از قیدهای من حین ٍ إلی حینٍ / أحیاناً /فی بعض الأحیان / بعض الأوقات و... مانند : علیٌ یذهبُ إلی الحدیقة العامة من حین ٍ إلی حین (علی گاهی به پارک می رود)

5-تقریباً نه...

الف- زمان مضارع : لا یکاد + اسم آن + فعل مضارع

لا یکاد علیٌ یذهبُ إلی تلک المنطقة (علی تقریبا ً به آن منطقه نمی رود)

ب- زمان ماضی :لم یکد +اسم آن + فعل مضارع

لم یکد ذلک الرجل یعلم شیئاً عن هذا الموضوع (آن مرد تقریبا ً چیزی از این موضوع نمی دانست )

6-دیری نپائید که...(فورا ً)

ما لبثَ (لم یلبث )+ أن + فعل ماضی

لم یلبث أن شنّ جیش العدو هجوماً شرساً (دیری نپائید که(فوراً)ارتش دشمن دست به حمله ی وحشیانه ای زد)

7-ترکیب های وصفی اضافه :

در زبان فارسی گاهی مضاف علاوه بر مضاف الیه (متمّم)دارای صفت نیز میباشد

که این صفت میان مضاف و مضاف الیه قرار میگیرد. اما در زبان عربی هیچ چیز

بین مضاف و مضاف الیه فاصله نمی اندازد.مانند:گُل زیبای علی در زبان فارسی

که در عربی به صورتِ «گل علی زیبا»(وردةُ علی ٍ الجمیلةُ) بیان میشود

 





ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 9:40 | لینک  | 

               موضوع :

  اهمیّت زبان عربـی

  گویش ها و لهجه های زبان عربـی

  تأثیر زبان عربـی بر دیگر زبانها

  تأثیر زبانهای دیگر بر زبان عربـی

 

                                                          مقدمه :

 زبان عربی به عنوان یکی از زبانهای غنی و پرجاذبه که علاوه بر تاریخ طولانی از گستردگی شایان توجّهی برخوردار است ، دارای ویژگیهای قابل توجّهی است که فراگیری و آموزش آن را اهمّیت بیشتری می بخشد . ساختارهای بدیع و دل انگیز ، فراوانی واژگان ، پویایی پذیرش از دیگر زبانها ، تنوع در تعبیر و استواری در نظام زبانی از مهّم ترین ویژگیهای این زبان است . زبان عربی به عنوان زبان کتاب جاودان الهی و میراث پر بهای اسلامی از حدیث و تاریخ و تفسیر وجه مشترک میان مسلمانان جهان می باشد . همچنین جمعیّت انبوهی که از خاور میانه تا شمال افریقا و مرزهای جنوب شرق آسیا با این زبان گفتگو می کنند و گسترش وسائل ارتباط جمعی همچون شبکه های ماهواره ای و اینترنت ، مجلات و نشریات متعدد روز به روز بر دامنه زبان عربی می افزاید و اهمیّت فراگیری و استفاده از این زبان را دو چندان می کند . این ضرورت برای فارسی زبانان که از طرفی دلدادگان معارف دینی و نیازمند به استفاده از منابع اصیل آن می باشند و از طرف دیگر زبان آنان با زبان عربی آمیختگی فراوان داشته و ادبیات مشترک این خاستگاه را تقویت می کند ، از درجه بالاتری برخوردار است . زبان عربی از یک سو زبان کتاب جاودان خداوندی و میراث پربهای اسلامی از حدیث و   تاریخ ، تفسیر و دیگر دانش ها بوده و از سوی دیگر زبان مشترک خانواده ی بزرگ مسلمانان   است . علاوه براین ، ارتباط با جمعیّت انبوهی که با وجود تفاوت های دینی و اقلیمی از خاورمیانه تا شمال آفریقا و از کرانه های مدیترانه تا جنوب شرق آسیا با این زبان گفت و گو می کنند و با گسترش ابزارهای ارتباط جمعی هم چون شبکه های ماهواره ای ، پایگاه های اطلاع رسانی ، نشریات گوناگون پر تیتراژ ، کتاب ها و مقالات متنوع که روز به روز بر آن افزوده می گردد ، اهمیّت فراگیری و استفاده از این زبان را دو چندان می کند .شاید به جهت این گستردگی است که زبان عربی یکی از شش زبان رسمی سازمان ملل متحد قرار گرفته است . هم چنین ، دلدادگی ایرانیان به بهره گیری از معارف دینی و دسترسی به منابع اصیل آن و آمیختگی چشمگیر زبان فارسی با زبان عربی و پیوندهای فراوان با محیط های عربی به ویژه کشورهای همسایه زمینه ی فراگیری و آموزش زبان عربی را در دوران متمادی در کشور ما رونق بخشیده است .

گویش ها و لهجه های زبان عربی :

مقوله زبان عربی بر مجموعه زیادی از گویش ها و لهجه های مختلف دلالت می کند که به طور کلی به سه بخش تقسیم می شود :

• عربی کلاسیک یا قرآنی

• عربی استاندارد یا فصیح و یا کتابی

• عربی محاوره ای یا جلفی و یا دارجۀدر تمام کشورهای عربی لهجه استاندارد جهت تدریس در مدارس و تألیف کتاب ها و جراید به کار برده می شود . امّا هر منطقه از دنیای عرب ، گویش محلی خاص خود را دارد که گاه تفاوت های مابین آنها به حدّی است که عرب ها مجبور به تکلم به عربی کتابی با هم می شوند . دلیل وجود تعدد گویش ها و لهجات در زبان عربی را تأثیر زبان های پیشین موجود در آن مناطق قبل از تسلط زبان عربی بر آن منطقه ها دانسته اند . در حالت کلی عربی محاوره ای را به دو بخش خاورمیانه ای و مغربی تقسیم می کنند اما به طور دقیق تر عربی دارای 4 گویش زیر است که هرکدام خود دارای لهجات متعددی است .

• عربی مصری

• عربی مغربی ( شامل لهجات : مراکشی ، تونسی ، الجزایری و . . . )

• عربی شرقی (شامل لهجات : لبنانی ، فلسطینی ، و عرب زبانان غرب کشور اردن )

• عربی عراقی و یا خلیجی (شامل لهجات : عراقی ، کویتی ، عربستان سعودی ، عرب زبانان شرق سوریه ، ساحل خلیج فارس از عراق تا کشور عمان و ( استان خوزستان ) در ایران به علاوه استان الشرقیه کشور عربستان سعودی . . . ) از این میان عربی مصری به عنوان گویش محاوره ای زبان دوم مشترک بین تمام عرب زبانان به کار می رود . و دلیل آن وجود انبوه فیلم ها و برنامه های تلویزیونی و رادیویی و منابع عربی به این گویش است ( مانند فارسی تهرانی که دربین فارسی زبانان ایران به عنوان لهجه محاوره ای دوم به کار می رود . ) تفاوت لهجه ها در گویش های عامیانه زبان عربی در واژگان ، دستور زبان و شیوه تلفظ کلمات به چشم می خورد . بیشترین تفاوت ها بین گویشهای غرب و شرق کشورهای عرب زبان وجود دارد برای نمونه (کویتی و مراکشی !!) در تفاوت های مربوط به چگونگی تلفظ می توان به چگونگی تلفظ حرف / ق/ اشاره نمود که در لهجه بادیه نشینان و عراقی ها / گ / ، در لهجه مصری و سوریه / ء / و در لهجه فلسطینی / ک / تلفظ می شود . و یا چگونگی تلفظ / ج / که در لهجه مصری / گ / تلفظ می شود مانند الجمهوریه=> الگمهوریه .

تأثیر زبان های دیگر بر زبان عربی :

در زبان عربی از دوران های کهن زبان های بیگانه روی آن تأثیر گذاشته اند ؛ از این میان می توان به تأثیر زبان های ایرانی و یا رومی کهن بر آن اشاره کرد . حتی در نصوص قرآن چنین واژه هایی نسبتاً به وفور یافت می شوند هرچند که زبان عربی بنا بر خاصیت ذاتی خود که واژه ها در آن صرف می شوند چهره  وامواژه ها را چنان دگرگون می نماید که تشخیص ریشه آن بسیار دشوار می گردد . از واژه های ایرانی و رومی کهن که از دیرباز به زبان عربی وارد شده اند می توان موارد زیر را نام برد :

از زبان های ایرانی 

در عربی : زمان ( از زمان در پهلوی ) ، مهرگان ( مهرجان در عربی معنای جشنواره به خود گرفته است ) ، برنامه (برنامج ) ، فیروز، تنور ، خندق ، قناة ، قلعۀ ( کلات ) ، اسفناج ، دیوان ،   برزخ ، بلبل ، حنا ، یاسمین ، سرو ، عدس ، شهی ، آجر ، گچ = جص - خنجر = خونگر - طربوش = سرپوش و دهها واژه دیگر . . .

و در قرآن یکصد کلمه اصل پارسی و یا معرب شده از پارسی وجود دارد که از این نظرپر نفوذ ترین زبان بر ادبیات قرآنی تلقی می شود : دین ، سراج از چراغ ، جند ،( دکا دکا = تکه تکه ) ، سجیل ، نمارق ( جمع واژه نرمک ایرانی به معنی بالش )  وزیر (از وچیر پهلوی ) ، مسک ( از مشک پهلوی ) ، عفریت (از آفرید ) و هزاران واژه دیگر . . .

از زبانهای دیگر

 اما در عصر حاضر واژه های زیادی از زبان های اروپایی وارد زبان عربی شده اند که یا در قبل در عربی وجود نداشته و مجال ساخت آنها نبوده و یا از لحاض معنایی امکان ساخت آن در عربی زیاد موفقیت آمیز نیست . بیشتر این واژه ها در عرصه سیاست ( مانند : الإمبریالیۀ ،الإیدیولوجیا . . . ) ، یا هنر و ادبیات ( مانند : رومانسیۀ ، فلسفۀ ، فلم ( فیلم ) سیناریو ( سناریو ) و . . .) و یا صنعت و تکنولوژی ( مانند : باص ، رادیو ، ورشه ، تلفون ، تلفزیون ، کمبیوتر . . . ) هستند .

تأثیر زبان عربی بر دیگر زبان ها :  

گاهی اوقات مشکل می نماید که بتوان از زبان عربی مفهومی را به ویژه درمتون اسلامی به درستی و دقت به زبانی دیگر ترجمه نمود . عکس این قضیه نیز در موارد گوناگون صادق است ( مخصوصاً در متون علمی و صنعتی ) . از آنجا که قرآن به عربی نگاشته شده است و مسلمین سنتا بر این باورند که غیر ممکن و نادرست است که متون مقدس مذهبی ( قرآن ، نماز ، اذان ... ) خود را به زبانی دیگر ترجمه نمایند و بیم از عدم رسایی مفهوم دقیق متون آن را داشته اند مجموعه این عوامل همراه با علل مختلف دیگری همچون همجواری جغرافیایی ، تجارت و مهاجرت . . . راه را به کلی بر تسلّط کامل عربی بر کلیه زبان هایی که تحت نفوذ امپراتوری اسلامی و یا صرفاً فرهنگ اسلامی بوده اند هموار کرده است .

تأثیر عربی بر زبان فارسی :

بیش از 30% بوده است و واژگان عربی از طریق زبان فارسی به زبانهای اردو ، کشمیری ،پشتو ، تاجیکی و تا حد زیادی به ترکی نیز سرایت نموده و در حد بسیار ملایمتر به زبان های عبری و کردی . زبان عربی توانسته است با توجه به جنبه تقدس دینی باعث زوال زبانهای مصری و منطقه شمال افریقا و اردن و سوریه شود این زبان بر اسپانیایی نیز تأثیر گذاشته است اما زبان بربر یا امازیغی و قبطی پس از 14000 با مقاومت در مقابل هژمونی عربی توانسته است تحت اشغال و سلطه عربی به حیات خود ادامه دهد .

منابـع

1-جوادی آملی ، عبدا... ( 1383 ) ، تسنیم تفسیر قرآن کریم ، جلد چهارم ، مرکز نشر اسراء

2-کریستال ، دیوید (1385) ، انقلاب زبانی ، ترجمه : شهرام تبریزی ، نشر ققنوس .

3-ماهنامه آموزشی ، ادبیات گریزی یا آسیب شناسی ، مهر 1385 دوره 25 .

4-مجموعه آموزش ی رشد زبان شماره 80 و 81 .

5- بسته آموزشی « صدی الحیاۀ » ، گامی به پیش ، مسعود فکری ، کانون زبان ایران .

6-سخنرانی مقام معظم رهبری تابستان 1380 .

7-سخنرانی دکتر مسعود فکری در « همایش آسیب شناسی زبان عربی » سالن کوثر قزوین ، تابستان 1385 .

8- سخنرانی دکتر سنگری در «شورای مربیان مهد قرآن » استانداری قزوین ، پاییز 1385 .

9-سخنرانی دکتر عباس صدری مدیر مؤسسه isisco در ایران در « شورای مربیان مهد قرآن » ، کتابخانه امام خمینی .

10-حجازی ، محمود فهمی ، « زبان شناسی عربی : در آمدی تاریخی – تطبیقی در پرتو فرهنگ و زبانهای سامی » ، تهران ، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها ، شرکت به نشر ، 1379 . قزوین پاییز 1384 .

نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 20:32 | لینک  | 

                                              اخطل

اَخْطَل‌، غياث‌ بن‌ غوث‌ و نيز غويث‌ بن‌ مغيث‌ بن‌ صلت‌ تغلبى‌ شاعر عصر اموي‌. مداينى‌ نياي‌ وي‌ را سلمة بن‌ طارقه‌، از دلاوران‌ معاصر نعمان‌ بن‌ منذر دانسته‌ است‌ كوسن‌ دوپرسوال‌، اخطل‌ القاب‌ چندي‌ داشته‌ است‌: دَوْبَل‌ خر كوتاه‌ دم‌، ذوالعبايه‌ و ذوالصليب‌. اما آنچه‌ بر او باقى‌ ماند، همانا اخطل‌ بد زبان‌، گستاخ‌، يا كسى‌ كه‌ گوشهاي‌ پهن‌ فرو افتاده‌ دارد بود كه‌ گويا شاعرِ هم‌ قبيله‌اش‌، كعب‌ بن‌ جعيل‌ به‌ وي‌ داده‌ بود، همچنان‌ كه‌ دو لقب‌ ديگر را رقيبش‌ جرير برايش‌ ساخته‌ بود ، كه‌ دربارة وجه‌ تسمية شاعر به‌ اخطل‌ روايات‌ گوناگونى‌ نقل‌ كرده‌ است‌. چنين‌ به‌ نظر مى‌رسد كه‌ لقب‌ اخطل‌ چندان‌ هم‌ براي‌ وي‌ ناخوشايند نبوده‌، زيرا خود، آن‌ را در اشعارش‌ به‌ كار برده‌ است‌ .اخطل‌ در حيره‌ در ميان‌ قبيلة مسيحى‌ تغلب‌ به‌ دنيا آمد. مادرش‌ ليلا نيز از قبيلة مسيحى‌ اياد بود. تاريخ‌ ولادت‌ اخطل‌ به‌ درستى‌ روشن‌ نيست‌. برخى‌ از معاصران‌، ولادت‌ وي‌ را به‌ تخمين‌ در 9 يا 0 ق‌ دانسته‌اند ضيف‌، اما برخى‌ ديگر، با توجه‌ به‌ اينكه‌ او از فرزدق‌ ز 0ق‌ بزرگ‌تر بوده‌، آن‌ تاريخ‌ را چند سال‌ عقب‌ تر نهاده‌اند ، كه‌ ولادت‌ وي‌ را در ق‌ تخمين‌ زده‌ است‌. اخطل‌ هنوز كودك‌ بود كه‌ مادرش‌ درگذشت‌ و پدر، همسر ديگري‌ اختيار كرد و اين‌ امر - مانند موارد مشابه‌ ديگر به‌ راويان‌ و افسانه‌ پردازان‌ فرصت‌ آن‌ داد تا در بيان‌ بى‌مهريهاي‌ نامادري‌ و رنجهاي‌ كودك‌ نابغه‌ و ظهور نخستين‌ بارقه‌هاي‌ نبوغ‌ در هجاي‌ آن‌ زن‌، داستانها پردازند حاوي‌، 9-1. به‌ گفتة ابن‌ سكيت‌، وي‌ نخستين‌ ابيات‌ هجو آميز خود را خطاب‌ به‌ همسر پدرش‌ سرود نك: ابوالفرج‌، /02. اما برپاية همين‌ روايات‌ نيم‌ افسانه‌اي‌، آنچه‌ نخستين‌ بار سبب‌ شهرت‌ وي‌ شد، اشعار هجو آميزي‌ بود كه‌ دربارة شاعر هم‌ قبيله‌اش‌، كعب‌ بن‌ جعيل‌ سرود. كعب‌ در مقام‌ شاعر بنى‌ تغلب‌ - چون‌ ديگر شاعران‌ قبايل‌ جاهلى‌ - منزلتى‌ در خور داشت‌. گويند روزي‌ بر بنى‌ مالك‌ تيره‌اي‌ از تغلب‌ كه‌ اخطل‌ از آنان‌ بود وارد شد و ايشان‌ برايش‌ خيمه‌اي‌ بر پا كردند و ارمغانها آوردند، اما اخطل‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ كودكى‌ بيش‌ نبود، با او گستاخى‌ و بى‌حرمتى‌ روا داشت‌. كعب‌ بر آشفت‌ و او را كودكى‌ بى‌خرد خواند و اخطل‌ ابياتى‌ گزنده‌ و استوار در هجاي‌ او سرود.اين‌ امر حيرت‌ همگان‌ و بيش‌ از همه‌كعب‌ را برانگيخت‌ - چون‌ به‌ گفتة خود كعب‌، هيچ‌ شاعري‌ تا آن‌روز وي‌ را اين‌ چنين‌ هجو نكرده‌ بود و از آن‌پس‌ نام‌وي‌ در ميان‌قبيله‌ بر سر زبانها.اخطل‌ دوران‌ جوانى‌ را در حيره‌ و در ميان‌ قبيلة تغلب‌ پشت‌ سرنهاد. نخست‌ دختري‌ به‌ نام‌ عبله‌ را به‌ زنى‌ گرفت‌ كه‌ مالك‌ را براي‌ او بزاد. اما بعدها او را رها ساخت‌ و با زنى‌ ديگر ازدواج‌ كرد ؛ قباوه‌. از آغاز جوانى‌ وي‌ تا حدود سال‌ 0 ق‌، جز دو روايت‌ دربارة او، آگاهى‌ بيشتري‌ در دست‌ نيست‌. هر دو روايت‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ اخطل‌ از همان‌ آغاز، تعصب‌ شديدي‌ نسبت‌ به‌ پيوندهاي‌ خونى‌ و قبيله‌اي‌ و حفظ سنتهاي‌ كهن‌ داشته‌، و همواره‌ در راه‌ خدمت‌ به‌ اهداف‌ و آرمانهاي‌ قبيلة خود كوشيده‌ است‌. وي‌ هنگامى‌ كه‌ منافع‌ قبيلة خود را در خطر مى‌بيند، كينه‌هاي‌ ديرينه‌اش‌ با كعب‌ بن‌ جعيل‌ را به‌ فراموشى‌ مى‌سپارد و در كنار وي‌ به‌ دفاع‌ از قبيلة تغلب‌ برمى‌خيزد. چنانكه‌ آن‌ دو، دوبار در بصره‌ به‌ اتهام‌ دامن‌ زدن‌ به‌ تعصبات‌ قبيله‌اي‌ دستگير شدند و به‌ زندان‌ افتادند: يك‌ بار در زمان‌ عبدالله‌ بن‌ عامر حاكم‌ بصره‌ ‌ و بار ديگر به‌ دست‌ مالك‌ بن‌ مسمع‌ رئيس‌ قبيلة بنى‌ بكر نك.اخطل‌ در دوران‌ حكومت‌ معاويه‌ به‌ دستگاه‌ خلافت‌ بنى‌ اميه‌ پيوست‌ و با سرودن‌ اشعاري‌ در مدح‌ امويان‌ و هجو دشمنان‌ آنان‌، عملاً پا به‌ ميدان‌ كشمكشهاي‌ سياسى‌ نهاد. البته‌ تعصبات‌ قبيله‌اي‌ در موضع‌ گيري‌ اخطل‌ نقش‌ عمده‌ داشت‌، چه‌ در جنگ‌ صفين‌ قبيلة تغلب‌ از حضرت‌ على‌ع‌ دست‌ كشيده‌، و به‌ جناح‌ معاويه‌ پيوسته‌: ضيف‌، همانجا. ازاين‌ رو شاعر قبيله‌ نيز به‌ رسم‌ سنت‌ كهن‌ مى‌بايست‌ تمام‌ هنر شاعري‌ خود را در خدمت‌ اهداف‌ قبيله‌ به‌ كار گيرد. نخستين‌ تجربة سياسى‌ شاعر قصيدة معروفى‌ است‌ كه‌ به‌ اشارة يزيد بن‌ معاويه‌ در هجو انصار سرود. به‌ روايتى‌ عبدالرحمان‌ بن‌ حسان‌ شاعر انصار، در رقابت‌ با عبدالرحمان‌ بن‌ حكم‌ شاعر اموي‌، در اشعاري‌ امويان‌ را به‌ سختى‌ هجو كرده‌ بود. يزيد كه‌ از اين‌ امر سخت‌ خشمناك‌ بود، از كعب‌ بن‌ جعيل‌ خواست‌ تا به‌ تلافى‌ آن‌، انصار را هجو كند. كعب‌ كه‌ از عاقبت‌ اين‌ كار بيم‌ داشت‌، اخطل‌ جوان‌ را به‌ وي‌ پيشنهاد كرد. اخطل‌ كه‌ از خشم‌ معاويه‌ بيمناك‌ بود، عاقبت‌ به‌ اصرار يزيد و به‌ پشتيبانى‌ او، به‌ آن‌ كار تن‌ در داد و در قصيده‌اي‌ انصار را به‌ تلخى‌ هجو كرد. همينكه‌ اين‌ قصيده‌ بر سر زبانهاافتاد، نعمان‌ بن‌ بشير انصاري‌ به‌ شكايت‌ نزد معاويه‌ رفت‌. معاويه‌ با اينكه‌ از اين‌ هجو چندان‌ ناخشنود نبود، از بيم‌ انصار دستور داد كه‌ زبان‌ شاعر را از كامش‌ بيرون‌ كشند، اما يزيد نزد پدر شفاعت‌ كرد و خشنودي‌ انصار را نيز به‌ دست‌ آورد ، كه‌ غزل‌ سرايى‌ ابن‌ حسان‌ براي‌ رمله‌ دختر معاويه‌ را عامل‌ خشم‌ يزيد دانسته‌ است‌.پس‌ از اين‌ ماجرا، اخطل‌ قصيده‌اي‌ بلند در ستايش‌ يزيد سرود و از اينكه‌ وي‌ را از مهلكه‌اي‌ سخت‌ خطرناك‌ رهانيده‌، سپاس‌ گفت‌. با اينهمه‌، چنانكه‌ از برخى‌ اشعار او بر مى‌آيد ، گويى‌ تا مدتها خشم‌ مسلمانان‌ نسبت‌ به‌ وي‌ فرو ننشست‌، چه‌ آنان‌ هنوز فداكاريهاي‌ انصار را در صدر اسلام‌ ازياد نبرده‌ بودند و مسلماً نمى‌توانستند اهانت‌ شاعري‌ مسيحى‌ را نسبت‌ به‌ ياران‌ پيامبرص‌ تحمل‌ كنند. اخطل‌ كه‌ پايگاه‌ خود را در ميان‌ مسلمانان‌ از دست‌ داده‌ بود، تنها اميدش‌ يزيد بود. با روي‌ كار آمدن‌ يزيد در ، اخطل‌ در زمرة نديمان‌ او درآمد و رسماً شاعر دربار وي‌ شد ، كه‌ پيوند دوستى‌ ميان‌ يزيد و شاعر را به‌ خوبى‌ روشن‌ ساخته‌ است‌. دوران‌ حكومت‌ سالة يزيد سخت‌ بحرانى‌ و پر آشوب‌ بود: واقعة كربلا، به‌ منجنيق‌ بستن‌ كعبه‌ و قتل‌ عام‌ مردم‌ مدينه‌ در روزگار وي‌ اتفاق‌ افتاد. در چنين‌ ايامى‌ بود كه‌ اخطل‌ در مقابل‌ مخالفان‌ بنى‌ اميه‌ در حجاز به‌ دفاع‌ از امويان‌ برخاست‌ و قصايد بسياري‌ در مدح‌ يزيد و فرزندش‌ خالد، عبدالله‌ بن‌ معاويه‌ و كارگزارانش‌ سرود. وي‌ در يكى‌ از اين‌ اشعار كه‌ در مدح‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد حاكم‌ عراق‌ سروده‌ است‌، به‌ طور ضمنى‌ به‌ ماجراي‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و داستان‌ عاشورا اشاره‌ دارد. به‌ روايت‌ ابوالفرج‌ اصفهانى‌ اخطل‌ يك‌ بار نيز يزيد را در سفر حج‌ همراهى‌ كرد قباوه‌، كه‌ اين‌ روايت‌ را جعلى‌ دانسته‌ است‌.پس‌ از يزيد اخطل‌ همچنان‌ به‌ جانشينان‌ وي‌ وفادار ماند. به‌ خصوص‌ در روزگار عبدالملك‌ بن‌ مروان‌ ، در زمرة نديمان‌ خاص‌ خليفه‌ در آمد و عبدالملك‌ او را شاعر بنى‌ اميه‌ لقب‌ داد و وي‌ را از پاداشهاي‌ بسيار بهره‌مند ساخت‌ ابن‌ سلام‌؛ ابوالفرج‌. اخطل‌ نيز در مقابل‌، زيباترين‌ مدايحش‌ را به‌ وي‌ تقديم‌ داشت‌ در دربار عبدالملك‌ قائلند. مشهورترين‌ روايت‌ در تأييد اين‌ امر، مربوط به‌ زُفَر بن‌ حارث‌، از بزرگان‌ عرب‌ است‌ كه‌ دير زمانى‌ از بيعت‌ با خليفه‌ سرباز مى‌زد و با دشمنان‌ وي‌ همدستى‌ مى‌كرد، اما عاقبت‌ تسليم‌ شد، از خليفه‌ زنهار ستاند و به‌ دربار راه‌ يافت‌ به‌ بعد. عبدالملك‌ كه‌ بى‌ ترديد از قبايل‌ تابع‌ او بيمناك‌ بود، او را ارج‌ مى‌نهاد، اما گه‌ گاه‌ كينة ديرين‌ را بروز مى‌داد. به‌ خصوص‌ كه‌ درباريان‌ نيز با آگاهى‌ حقيقت‌ امر، از تحريك‌ او و تحقير زفر باز نمى‌ايستادند. قهرمان‌ يكى‌ از اين‌ صحنه‌ها در كتب‌ ادب‌، اخطل‌ است‌ كه‌ چون‌ زفر را در كنار خليفه‌ بر تخت‌ ديد، شعري‌ خواند و از او خواست‌ «آن‌ دشمن‌ خدا» را كنار خود ننشاند. سرانجام‌ خليفه‌ چنان‌ بر آشفت‌ كه‌ لگد بر سينة زفر كوفت‌ و از تخت‌ به‌ زيرش‌ افكند .در اين‌ روزگار اخطل‌ همچنان‌ به‌ آيين‌ مسيحيت‌ پاي‌ بند بود و به‌ آن‌ افتخار مى‌كرد. گر چه‌ گاه‌ با نقض‌ آشكار آيينهاي‌ آن‌ به‌ شدت‌ تنبيه‌ يا روانة زندان‌ مى‌شد. از سوي‌ ديگر، او موازين‌ اخلاقى‌ را ناديده‌ مى‌گرفت‌. هم‌ با زنان‌ آوازه‌ خوان‌ آمد و شد داشت‌ و هم‌ تا حد افراط به‌ شراب‌ عشق‌ مى‌ورزيد و آن‌ را منبع‌ الهام‌ مى‌پنداشت‌. اين‌ امر براي‌ خليفه‌ عبدالملك‌ چندان‌ خوشايند نبود و از اين‌ رو سعى‌ داشت‌ كه‌ شاعر را به‌ آيين‌ اسلام‌ درآورد. به‌ روايتى‌ چون‌ يك‌ بار خليفه‌ وي‌ را به‌ اسلام‌ دعوت‌ كرد، او بى‌ درنگ‌ دعوت‌ وي‌ را رد كرد و با گستاخى‌ پاسخ‌ داد كه‌ نه‌ مى‌تواند از شراب‌ چشم‌ بپوشد و نه‌ روزة ماه‌ رمضان‌ را تحمل‌ كند البته‌ رفتار اهانت‌ آميز وي‌ نسبت‌ به‌ مقدسات‌ اسلام‌ مورد اعتراض‌ برخى‌ بزرگان‌ قرار گرفت‌، اما در روابط ميان‌ شاعر و خليفه‌ هيچ‌ خللى‌ ايجاد نشد ، زيرا اولاً خليفه‌ از زبان‌ وي‌ سلاحى‌ كشنده‌ بر ضد دشمنان‌ خود ساخته‌ بود و از سوي‌ ديگر حمايت‌ از شاعر، حمايت‌ قبيلة قدرتمند تغلب‌ را در پى‌ داشت‌ و خليفه‌ ناچار بود پيوند نزديك‌ خود با تغلبيان‌ را به‌ هر صورت‌ ممكن‌ حفظ كند، چه‌ آنان‌ در استحكام‌ پايه‌هاي‌ قدرت‌ وي‌ نقشى‌ اساسى‌ برعهده‌ داشتند و به‌ خصوص‌ در ماجراي‌ عبدالله‌ بن‌ زبير از بزرگ‌ ترين‌ حاميان‌ وي‌ بودند .اخطل‌ علاوه‌ بر عبدالملك‌، كارگزاران‌ وي‌ به‌ ويژه‌ بشر بن‌ مروان‌ والى‌ كوفه‌ را نيز بسيار ستوده‌ است‌. بشر توجه‌ خاصى‌ به‌ شاعران‌ داشت‌ و مجالس‌ شعر خوانى‌ ترتيب‌ مى‌ داد تا شاعران‌ اشعار خود را در آنجا برخوانند. اخطل‌ چندين‌ بار به‌ كوفه‌ رفت‌ و مدايحى‌ به‌ بشر تقديم‌ داشت‌ و مورد استقبال‌ وي‌ قرار گرفت‌. ظاهراً در دستگاه‌ وي‌ بود كه‌ اخطل‌ نخستين‌ بار فرزدق‌ و جرير را ديد و نقايض‌ آن‌ دو از همين‌ جا آغاز .اخطل‌ در مدح‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ حاكم‌ بصره‌ نيز اشعاري‌ سروده‌ است‌. به‌ روايتى‌ چون‌ شهرت‌ اخطل‌ بر سر زبانها افتاد، حجاج‌ از خليفه‌ عبدالملك‌ خواست‌ تا شاعر را نزد وي‌ فرستد. خليفه‌ 0 هزار درهم‌ به‌ اخطل‌ داد و او را به‌ همراه‌ فرزند خود روانة بصره‌ كرد .در همين‌ روزگار اختلافات‌ بين‌ دو قبيلة قيس‌ و تغلب‌ به‌ اوج‌ رسيد و منجر به‌ جنگهايى‌ خونين‌ شد. در نتيجه‌، اخطل‌ دربار امويان‌ را فرو گذاشت‌ و به‌ سوي‌ قبيلة خويش‌ شتافت‌، تا همچون‌ شاعران‌ كهن‌، به‌ زبان‌ شعر، جنگاوران‌ را ياري‌ دهد. از آن‌ پس‌ وي‌ در شرح‌ دلاوريها و سلحشوريهاي‌ قبيلة تغلب‌ و نكوهش‌ قبيلة قيس‌ اشعار بسياري‌ سرود كه‌ امروزه‌ بخش‌ عظيمى‌ از ديوان‌ وي‌ را تشكيل‌ مى‌دهد و از لحاظ تاريخى‌ داراي‌ اهميت‌ فراوان‌ است‌. قبيلة تغلب‌ بسياري‌ از پيروزيهاي‌ خود را مديون‌ قصايد حماسى‌ وي‌ بود، اما گاه‌ اشعار او زيانهاي‌ جبران‌ ناپذيري‌ نيز براي‌ قبيله‌ به‌ همراه‌ داشت‌، چه‌ ممكن‌ بود شاعر با برخواندن‌ قطعه‌ شعري‌، كينه‌هاي‌ ديرينه‌ را در دلها زنده‌ كند و اين‌ نبردها را شدت‌ بيشتري‌ بخشد، يا حتى‌ جنگى‌ تازه‌ برافروزد. چنانكه‌ به‌ گفتة منابع‌ كهن‌، جنگ‌ِ بشر را در واقع‌ او به‌ راه‌ انداخت‌. به‌روايت‌ بلاذري‌،اخطل‌ در حضورعبدالملك‌، يكى‌ از سران‌ قبيلة قيس‌ به‌ نام‌ جحاف‌ بن‌ حكيم‌ را هجو كرد. جحاف‌ خشمگين‌ بيرون‌ رفت‌ و چندي‌ بعد با 00 تن‌ از افراد خود به‌ قبيلة اخطل‌ تاخت‌ و گروه‌ بسياري‌ از آنان‌ را به‌ قتل‌ رساند. در آغاز اين‌ جنگ‌ اخطل‌ اسير شد، اما چون‌ لباسى‌ ژنده‌ بر تن‌ داشت‌ او را نشناختند و به‌ گمان‌ اينكه‌ از بردگان‌ است‌، وي‌ را آزاد ساختند و او تا پايان‌ جنگ‌ خود را در چاهى‌ پنهان‌ كرد و بدين‌ سان‌ از مهلكه‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برد. گفته‌اند كه‌ پدرش‌ يا فرزندش‌ ابوغياث‌ در اين‌ جنگ‌ به‌ قتل‌ رسيد. پس‌ از اين‌ ماجرا اخطل‌ بر خليفه‌ عبدالملك‌ وارد شد و در قصيده‌اي‌ به‌ شرح‌ اين‌ واقعه‌ پرداخت‌ و از وي‌ خواست‌ تا جحاف‌ را مجازات‌ كند نك:. شاعر در اين‌ قصيده‌ كشتار قبيله‌اش‌ به‌ دست‌ جحاف‌ را از چشم‌ خليفه‌ مى‌بيند. از اين‌ رو، وي‌ را مورد سرزنش‌ قرار مى‌دهد و چون‌ احساس‌ مى‌كند كه‌ پيوند بين‌ خليفه‌ و تغلبيان‌ توسط جحاف‌ به‌ سستى‌ گراييده‌، حمايتهاي‌ تغلب‌ و فداكاريهاي‌ آنان‌ را در جهت‌ استحكام‌ پايه‌هاي‌ قدرت‌ وي‌ يادآوري‌ مى‌كند. سرانجام‌ در 3 ق‌ اختلافات‌ دو قبيلة قيس‌ و تغلب‌ با ميانجيگري‌ عبدالملك‌ پايان‌ يافت‌ و اخطل‌ دوباره‌ به‌ عرصة سياست‌ بازگشت‌ و به‌ مدح‌ امويان‌ و كارگزاران‌ آنان‌ پرداخت‌، گرچه‌ گويى‌ هرگز وي‌ با قبيلة قيس‌ دل‌ صاف‌ نكرد و تا پايان‌ عمر در اشعار خود از آنان‌ به‌ بدي‌ ياد كرد.با روي‌ كار آمدن‌ وليد بن‌ عبدالملك‌ حك ، دوران‌ كاميابى‌ اخطل‌ نيز پايان‌ يافت‌. وليد برخلاف‌ پدر چندان‌ عنايتى‌ به‌ شاعران‌ نداشت‌ و توجه‌ به‌ جنگها و فتوحات‌ را بيشتر خوش‌ مى‌داشت‌ و از سوي‌ ديگر بر مسيحيان‌ سخت‌ مى‌گرفت‌ و آنان‌ را به‌ پرداخت‌ مالياتهاي‌ سنگين‌ وا مى‌داشت‌. با اين‌ حال‌، طبيعى‌ است‌ كه‌ شاعري‌ مسيحى‌ چون‌ اخطل‌ نمى‌توانست‌ در دربار وي‌ پايگاهى‌ داشته‌ باشد. از همين‌ رو شاعر مورد بى‌مهري‌ بسيار قرار گرفت‌ و خليفة جديد ترجيح‌ داد تا عدي‌ بن‌ رقاع‌ عاملى‌، شاعر مسلمان‌، را جايگزين‌ وي‌ كند. با اين‌ حال‌، اخطل‌ گاه‌ در دربار دمشق‌ ظاهر مى‌شد و مدايحى‌ به‌ وليد و كارگزارانش‌ تقديم‌ مى‌داشت‌. از اشعار وي‌ قصيده‌ در مدح‌ وليد بر جاي‌ مانده‌ است‌ . شاعر در برخى‌ از اين‌ مدايح‌ به‌ شرح‌ دلاوريها و جنگاوريهاي‌ خليفه‌ در نبرد با روميان‌ پرداخته‌، و گاه‌ نيز از مشكلاتى‌ كه‌ براي‌ مسيحيان‌ و به‌ ويژه‌ قبيله‌اش‌ فراهم‌ آمده‌ و مالياتهاي‌ سنگينى‌ كه‌ بر آنان‌ بسته‌ شده‌، زبان‌ به‌ شكوه‌ گشوده‌ است‌ . از آن‌ پس‌ اخطل‌ بيشتر به‌ اميران‌ و حاكمان‌ روي‌ آورد، چنانكه‌ در حدود سال‌ 0  با جرير و فرزدق‌ به‌ حضور هشام‌ كه‌ در آن‌ هنگام‌ 9 سال‌ بيش‌ نداشت‌، رسيد و مدايحى‌ به‌ وي‌ تقديم‌ داشت‌، اما پاداشهاي‌ اندك‌ هشام‌ شاعر را خشنود نساخت‌ .اخطل‌ در روزگار وليد وفات‌ يافته‌، و از ميان‌ منابع‌ كهن‌ تنها ابن‌ كثير صريحاً مرگ‌ وي‌ را در 2 ق‌ دانسته‌ است‌. با اين‌ حال‌، برخى‌ از معاصران‌ . نقايض‌: در حدود سال‌ 5 ق‌ اختلافات‌ قومى‌ ميان‌ دو طايفة بنى‌ هذيل‌ و بنى‌ مجاشع‌ از قبيلة تميم‌ شدت‌ يافت‌ و به‌ دنبال‌ آن‌ پاي‌ شاعران‌ اين‌ دو قبيله‌ يعنى‌ جرير از بنى‌ هذيل‌ و فرزدق‌ از بنى‌ مجاشع‌ به‌ ميان‌ كشيده‌ . پس‌ از آن‌، اين‌ دو شاعر با هم‌ به‌ دشمنى‌ برخاستند و اشعار هجو آميز بسياري‌ با يكديگر مبادله‌ كردند. در زمان‌ حكومت‌ بشر بن‌ مروان‌ بر بصره‌، اخطل‌ نيز پاي‌ در اين‌ وادي‌ خطرناك‌ نهاد و از آن‌ پس‌ ميان‌ اين‌ شاعر بزرگ‌ مبارزه‌اي‌ پايان‌ ناپذير در گرفت‌ و سيل‌ دشنامهايى‌ كه‌ نه‌ حد و حصر مى‌شناخت‌ و نه‌ تابع‌ قانون‌ و اخلاقى‌ بود، در اشعارشان‌ جريان‌ يافت‌. هر شاعر سعى‌ داشت‌ با همة توان‌ پيروزيها و افتخارات‌ گذشتة قبيله‌اش‌ را به‌ رخ‌ ديگري‌ كشد و زشت‌ ترين‌ دشنامها را نثار رقيب‌ خود و قبيلة او كند. در نتيجة اين‌ امر انبوهى‌ اشعار پديد آمد كه‌ بعدها به‌ «نقايض‌» معروف‌ شد و در تاريخ‌ ادبيات‌ عرب‌ جايگاهى‌ ويژه‌ يافت‌.دربارة آغاز خصومت‌ ميان‌ اخطل‌ و جرير، روايات‌ مختلفى‌ در منابع‌ كهن‌ گرد آمده‌ است‌. به‌ روايت‌ ابن‌ سلام‌ وقتى‌ خبر مشاجرة شعري‌ جرير و فرزدق‌ به‌ اخطل‌ رسيد، وي‌ فرزندش‌ مالك‌ را روانة عراق‌ كرد تا به‌ درستى‌ از چگونگى‌ ماجرا آگاه‌ شود. همينكه‌ مالك‌ باز آمد و ماجراي‌ آن‌ دو را باز گفت‌، اخطل‌ روانة كوفه‌ شد و چون‌ به‌ حضور بشر بن‌ مروان‌ حاكم‌ آنجا رسيد، شخصى‌ به‌ نام‌ محمد بن‌ عمير بن‌ عطارد يا به‌ گفته‌اي‌، شبة بن‌ عقال‌ مجاشعى‌ از بزرگان‌ كوفه‌ با هداياي‌ بسيار نزد وي‌ آمد و از او خواست‌ تا در دفاع‌ از قبيلة مجاشع‌ به‌ هجو جرير پردازد و فرزدق‌ را بر وي‌ برتري‌ بخشد. اخطل‌ بى‌درنگ‌ پذيرفت‌ و نخستين‌ هجوية خود را خطاب‌ به‌ جرير سرود و در آن‌ از افتخارات‌ مجاشع‌ ياد كرد و قبيلة جرير را هجو گفت‌. جرير نيز اشعار وي‌ را بى‌پاسخ‌ نگذاشت‌ و بدين‌ سان‌ اختلاف‌ ميان‌ اخطل‌ و جرير آغاز شد نيز نك: جاحظ، جرير در اشعاري‌، به‌ اينكه‌ قبيلة مجاشع‌ اخطل‌ را رشوه‌ دادند تا وي‌ را هجو كند، اشاره‌ كرده‌، و اخطل‌ را سخت‌ مورد سرزنش‌ قرار داده‌ است‌ به‌ روايت‌ ديگري‌ چون‌ اخطل‌ در حضور بشر بن‌ مروان‌، فرزدق‌ را بر جرير برتري‌ داد، جرير برآشفت‌ و اخطل‌ را به‌ تلخى‌ هجو گفت‌ و همين‌ امر موجب‌ اختلاف‌ بين‌ آن‌ دوشد . البته‌ با اندكى‌ ژرف‌ نگري‌ در نقايض‌ جرير و اخطل‌، به‌ خوبى‌ مى‌توان‌ دريافت‌ كه‌ اختلافات‌ ميان‌ آن‌ دو نه‌ جنبة شخصى‌ داشته‌، و نه‌ از نوع‌ رقابتهاي‌ شاعرانه‌اي‌ بوده‌ كه‌ صرفاً به‌ انگيزة طبع‌آزمايى‌ و هنرنمايى‌ به‌ وجود مى‌آمده‌ است‌، بلكه‌ همانگونه‌ كه‌ مطالعات‌ تاريخى‌ نشان‌ مى‌دهد، انگيزة اصلى‌ اين‌ درگيريها را بايد در تعصبات‌ قومى‌ و قبيله‌اي‌، اختلافات‌ سياسى‌ ميان‌ احزاب‌ مختلف‌ آن‌ روزگار يعنى‌ امويان‌، زبيريان‌ و انصار و تحريكات‌ برخى‌ سياستمداران‌ جست‌وجو كرد و اينكه‌ در برخى‌ روايات‌ آمده‌ است‌ كه‌ اخطل‌ و جرير بى‌ آنكه‌ همديگر را بشناسند، مدتها به‌ هجو يكديگر مى‌پرداختند .نقايض‌ جرير و اخطل‌ و نيز فرزدق‌ پس‌ از مرگ‌ آنان‌ تا مدتها مورد بحث‌ اديبان‌ و دانشمندان‌ بود و علاقة شديد ناقدان‌ به‌ مقايسة اشعار آنان‌ باعث‌ پيدايش‌ نوعى‌ نقد تطبيقى‌ - البته‌ به‌ گونه‌اي‌ ابتدايى‌ - و رشد و باروري‌ شيوة نقد ادبى‌ شد. از ميان‌ منتقدان‌ كهن‌ كمتر كسى‌ است‌ كه‌ دربارة اين‌ شاعر و مقايسة اشعار آنان‌ سخنى‌ نگفته‌ باشد . راويان‌ و نحويان‌ سدة ق‌ همچون‌ ابو عمرو بن‌ علا، ابوعبيده‌ معمر ابن‌ مثنى‌، حماد راويه‌، ابوعمرو شيبانى‌ و يونس‌ نحوي‌ همه‌ اخطل‌ را برتر از فرزدق‌ و جرير دانسته‌اند و در آثار خود به‌ اشعار وي‌ بسيار استناد كرده‌اند . از ميان‌ شاعران‌، نظر بشار بن‌ برد دربارة اخطل‌ اندكى‌ شگفت‌ مى‌نمايد. وي‌ به‌ هيچ‌ روي‌ اخطل‌ را همسنگ‌ جرير و فرزدق‌ نمى‌داند و معتقد است‌ كه‌ چون‌ اخطل‌ با جرير درافتاد و به‌ هجو قبيلة تميم‌ پرداخت‌، قبيلة ربيعه‌ كه‌ با بنى‌ تميم‌ دشمنى‌ داشتند، از روي‌ تعصب‌ اخطل‌ را بزرگ‌ جلوه‌ دادند و نام‌ او را بر سر زبانها انداخته‌، باعث‌ شهرت‌ وي‌ و رونق‌ اشعارش‌ شدند. همچنين‌ مى‌گويد: اخطل‌ هرگاه‌ مى‌خواست‌ جرير را هجو كند، گروهى‌ از افراد قبيله‌اش‌ را به‌ شراب‌ مى‌خواند و هر كدام‌ ابياتى‌ مى‌ساختند و او از آن‌ ابيات‌ قصيده‌اي‌ مى‌ساخت‌ و براي‌ جرير مى‌فرستاد مرزبانى‌، 26. همين‌ روايت‌ را از قول‌ خود جرير نيز نقل‌ كرده‌اند. البته‌ در روايات‌ ديگري‌ جرير خود به‌ برتري‌ اخطل‌ اعتراف‌ كرده‌، مى‌گويد: من‌ هنگامى‌ اخطل‌ را درك‌ كردم‌ كه‌ يك‌ دندان‌ بيش‌ نداشت‌ و اگر يك‌ دندان‌ ديگر مى‌داشت‌، بى‌شك‌ مرا مى‌خورد. فرزدق‌ نيز در مديحه‌سرايى‌ وي‌ را بزرگ‌ ترين‌ شاعر عرب‌ دانسته‌ است‌ .شعر: اخطل‌ شاعري‌ است‌ بدوي‌ و پاي‌ بند سنتهاي‌ قبيله‌اي‌ و گرفتار در عصبيتى‌ جاهلى‌ كه‌ سراسر زندگى‌ خود را وقف‌ خدمت‌ به‌ آرمانهاي‌ قبيله‌اي‌ كرده‌ است‌. از نظر او شعر سلاحى‌ به‌ حساب‌ مى‌آيد كه‌ از يك‌ سو بايد در مبارزه‌ بر ضد دشمنان‌ به‌ كار گرفته‌ شود و از سوي‌ ديگر رخدادهاي‌ شكوهمند قبيله‌ را به‌ خوبى‌ به‌ همگان‌ بنماياند و در زنده‌ نگه‌ داشتن‌ آنها بكوشد. به‌ همين‌ سبب‌ موضوع‌ اشعار وي‌ را بيشتر مدح‌ و هجو تشكيل‌ مى‌دهد: مدح‌ حاميان‌ قبيله‌ و هجو دشمنان‌ آن‌ و از آنجا كه‌ مضمون‌ عشق‌ و غزل‌ تأثيري‌ در حفظ امنيت‌ قبيله‌ ندارد و گرايش‌ به‌ عشق‌، گرايشى‌ فردي‌ است‌، غزل‌ در اشعار وي‌ به‌ ندرت‌ يافت‌ مى‌شود. تقريباً هيچ‌ قصيده‌اي‌ از اخطل‌ نمى‌توان‌ يافت‌ كه‌ به‌ مسائل‌ قومى‌ و قبيله‌اي‌ اشاره‌اي‌ نداشته‌ باشد. از اين‌ رو اشعار وي‌ از لحاظ تاريخى‌ و بررسى‌ اوضاع‌ سياسى‌ آن‌ روزگار بسيار سودمند است‌.ساختمان‌ قصايد، مفاهيم‌ و مضامين‌ و حتى‌ واژگان‌ اشعار وي‌ كاملاً جاهلى‌ است‌ و در بسياري‌ از موارد از اشعار شاعرانى‌ همچون‌ اعشى‌، نابغة ذبيانى‌ و كعب‌ بن‌ زهير الهام‌ گرفته‌ است‌، اما آنچه‌ او را از شاعران‌ جاهلى‌ متمايز ساخته‌، و شهرت‌ وي‌ را فزونى‌ بخشيده‌، برخى‌ نوآوريهاي‌ اوست‌. وي‌ سنت‌ كهن‌ شاعران‌ جاهلى‌ را كه‌ بيشتر قصايد خود را با مقدمة تغزلى‌ نسيب‌ آغاز مى‌كردند، زير پا نهاد و مانند عمرو ابن‌ كلثوم‌ در معلقة مشهورش‌ وصف‌ باده‌ و شراب‌ را جايگزين‌ آن‌ كرد و شيوة نوينى‌ بنيان‌ نهاد كه‌ بعدها مورد تقليد بسياري‌ از اخلاف‌ وي‌ قرار گرفت‌ و الهام‌ بخش‌ شاعرانى‌ باده‌ سرا به‌ ويژه‌ ابونواس‌ شد حسين‌،. وي‌ موضوع‌ شراب‌ را حتى‌ در بسياري‌ از قصايدي‌ كه‌ با تغزل‌ آغاز شده‌ نيز فرو ننهاده‌، و پس‌ از وصف‌ معشوق‌، به‌ وصف‌ باده‌ پرداخته‌ است‌ .همچنين‌ در ديوان‌ وي‌ قطعاتى‌ كوتاه‌ در وصف‌ شراب‌ يافت‌ مى‌شود كه‌ احتمالاً مطلع‌ قصايدي‌ بوده‌ كه‌ اينك‌ از دست‌ رفته‌اند.اخطل‌ سخت‌ پاي‌بند اصلاح‌ اشعار خود بود و اصرار داشت‌ تا بارها در اشعار خود باز نگرد و آنها را بپيرايد و چنانكه‌ خود گفته‌ است‌ وي‌ حتى‌ از قصيده‌اي‌ كه‌ يك‌ سال‌ تمام‌ در آرايش‌ و پيرايش‌ آن‌ رنج‌ مى‌برد، خشنود نبود. اما چون‌ عين‌ اين‌ سخن‌ دربارة شاعر جاهلى‌ زهير نيز بسيار تكرار شده‌ است‌، بعيد نيست‌ كه‌ روايت‌ بالا جعلى‌ باشد. ديوان‌ اخطل‌ توسط انطوان‌ صالحانى‌ در 891م‌ در جزء با عنوان‌ شعر الاخطل‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌، و در 909 و 925و 969م‌با ملحقات‌ و اضافاتى‌ در بيروت‌تجديد چاپ‌ شده‌است‌.

 منابع :

ابن خلکان ، وفیات؛ عبون التواریخ ، نسخه عکسی موجود در کتابخانه مرکز ؛ ابن مظاهر ، علی ، بدایع البدائه ، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم ، قاهره ، 1970)

ابن عبدریه ، احمد بن محمد ، العقد الفرید ، به کوشش احمد امین و دیگران ، بیروت ، 1408ق/ 1982م) .

ابن فضل الله عمری، ، احمد بن یحیی ، العقد الفرید ، به کوشش فواد سزگین ، فرانکفورت 1408ق/1988م )

نوشته شده توسط مجتبی قارلقی در ساعت 20:25 | لینک  |